نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٥٦ ب.ظ روز سهشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
|
نور، صدا، حرکت: به یادماندنى ها!
پیروزى نبوغ بر جلوه هاى ویژه
یک سینماى علمى - تخیلى تا پیش از ظهور پدیده «جنگ ستارگان»، یک سینماى درجه دو و ناکارآمد از منظر نقد سینمایى به شمار مى آمد. موفقیت «اودیسه ۲۰۰۱» در دهه هاى شصت هم نتوانست این نگاه را عوض کند. منتقدان آن را یک استثنا لقب دادند و البته واقعاً هم یک استثنا بود! هنوز این اثر شگفت آور استنلى کوبریک، یک اثر بى همتا در این عرصه است و هیچ اثرى در حوزه سینماى علمى - تخیلى نتوانسته با آن هماوردى کند مگر یک اثر که متعلق است به سینماى کشورى که از این نظر بسیار فقیر بود و هست یعنى اتحاد جماهیر شوروى سابق و روسیه فعلى. [به «سولاریس» تارکوفسکى بعداً خواهم پرداخت] اما موفقیت این اثر کوبریک در چه اوضاع و احوالى رقم خورد نگاهى به آثار علمى - تخیلى پیش و پس از «اودیسه ۲۰۰۱» به ما این نکته را گوشزد مى کند که سواى تسلط تحسین برانگیز کوبریک بر ابزار کار خویش، از لحاظ «جلوه هاى ویژه» نیز این اثر - در روزگارى که هنوز «پرده آبى» بزرگ ترین دستاورد سینما براى جان بخشى به تخیلات انسان ها به حساب مى آمد - یگانه است. حتى مقایسه جلوه هاى ویژه «جنگ ستارگان ۲ و ۳» با فیلم کوبریک [در حالى که لااقل پانزده سال از زمان ساخت «اودیسه ۲۰۰۱» مى گذشت] به ما مى گوید که فقط پیشرفت جلوه هاى ویژه در شکل گیرى یک اثر هنرى و واقع نمایى آن مؤثر نیست. «جنگ ستارگان ۲ و ۳» گرچه در میان آثار علمى - تخیلى دهه هشتاد، کاملاً برترى خود را به اثبات مى رسانند [در این طبقه بندى آثار حادثه اى - تخیلى اى همچون سرى «ایندیانا جونز» را استثنا مى کنم و همین طور اثرى که بیشتر متعلق به سینماى ترسناک است تا علمى - تخیلى یعنى «بیگانه» و دنباله هاى آن] با این همه برابر جد بزرگوار خود، به ناچار سر تعظیم فرود مى آورند! بپذیریم که جهان «اودیسه»، جهانى پذیرفتنى، مورد انتظار و هماهنگ با واقعیات قرن بیستم است. گرچه بشر، حتى اکنون [در سال ۲۰۰۸] به حوالى آن پیشرفت هاى علمى - تکنیکى مورد نظر فیلم که قرار بود در سال ۲۰۰۱ به وقوع بپیوندد نزدیک نشده اما در مقایسه با آثار علمى - تخیلى دیگر، به گونه اى انکارناپذیر، همه چیز این فیلم واقعى به نظر مى رسد شاید به این دلیل پنهان که فیلم، روایت «آینده» نیست روایت «گذشته» است. روایت تمدنى نابود شده! این نکته را لوکاس در «جنگ ستارگان» درک کرد و رسماً، زمان وقایع را به کهکشانى دور در سال هایى بسیار دور تبعید کرد با این همه نتوانست بر کودکى خود فائق شود و به «آینده» نگاهى انداخت و چون «اورفه»، زیبایى و آرامش را در دوزخ «گزینش تاریخى» از دست داد! واقعیت آن است که «کودک» به آینده نظر دارد و «بالغ» به گذشته. کوبریک در «اودیسه» جهان آینده را طورى به ما نشان مى دهد که انگار شاهد قرن نوزدهم هستیم یا پیشتر از آن، شاهد شکل گیرى «مونالیزا» بر بوم داوینچى! او شگفتى هاى آینده را از تصاویر خود حذف کرده است و به جاى آن، به پدیده هاى دست ساز بشر هویتى بخشیده که در قاب او، تنها قابل مقایسه با پدیده هاى طبیعى است. ایستگاه فضایى چرخان فیلم همچون سیاره اى به نظر مى رسد که در منظومه شمسى به گردش ابدى خود مشغول است و دو سفینه فضایى به تصویر کشیده شده، بیش و پیش از آن که ما را به یاد آینده بیندازند، تابع الگوهاى معمارى گذشته و همین طور مدرن قرن بیستم اند؛ همانطور که طراحى لباس ها، هماهنگ است با طراحى هاى دهه شصت و در مورد طراحى لباس مهماندارها، حتى مطابقت دارد با لباس هاى دهه بیست! [نگاهى اجمالى به آثار صامت دهه بیست، به خوبى مى تواند این نظر را به اثبات برساند] کوبریک در این اثر، بر «قدیم» بودن جهان تأکید مى کند و شاید به همین دلیل است که تا «اکنون»، این فیلم - برخلاف همتایان پرشمارش - هنوز زنده است؛ و هنوز مى تواند.// زنده بماند. دو سینماى علمى - تخیلى را به طور معمول از جلوه هاى ویژه بى حدوحصرش مى شناسیم [با توجه به زمانه اى که در آن شکل گرفته است] حتى اگر «سفر به ماه» ملیس باشد که اکنون دیگر به شوخى بانمکى شبیه است تا اثرى علمى - تخیلى! فیلم هاى ارزان قیمت «راجر کورمن» نیز از این قاعده مستثنا نیستند گرچه مى توان به راحتى در فیلم کلاسیک «جنگ دنیاها»، فرق تصاویر حاصل از پرده آبى و تصاویرواقعى را دریافت و اسباب بازى ها و ماکت ها را از ساختمان ها و فضاهاى واقعى تشخیص داد،؛ اما آیا عبور از مرز محدودیت هاى ابزارى زمانه، براى یک فیلمساز ممکن است از لحاظ نظرى، پاسخ، یک «نه» بزرگ است با این همه اتفاق افتاده! آن هم به ساده ترین شکل اش و در اثرى که متعلق به سینمایى به شدت فقیر از لحاظ امکانات جلوه هاى ویژه است. فقدان بدیهى ترین ابزار فراواقعگرایانه در سینماى اتحاد جماهیر شوروى سابق، این سینما را به سوى آثارى واقعگرایانه سوق داد که در بهترین حالت، در آثار تاریخى و اقتباس هاى ادبى از روى آثار واقعگرایانه، توان برابرى با سینماى غرب را داشت تا این که یک آدم شگفت انگیز، یک فیلمساز «متفاوت» از دل این سینما به جهانیان معرفى شد: آندره تارکوفسکى. تارکوفسکى در ژانر «علمى - تخیلى» دو فیلم دارد که اولى [استاکر]، تنها حرف و سخنى و خیالى از این ژانر را به همراه دارد و اساساً فیلمى واقعگراست [اگر بتوان واقعگرایى تارکوفسکى را با واقعگرایى همعصرانش مقایسه کرد!] اما قصه «سولاریس» جداست. فیلم براساس رمانى مشهور ساخته شد که نویسنده اش پس از دیدن آن گفت: «فیلم محشرى ست اما ربطى به کتاب من ندارد!» براساس این رمان، استیون سودربرگ نیز بعدها فیلمى ساخت با شرکت جورج کلونى که احتمالاً بدترین اثر او بعد از «یازده نفرى اوشن» بود. فیلم «سودربرگ» ظاهراً با رمان مطابقت داشت اما در واقع، «شک به گذشته» را با «شک به آینده» عوض کرده بود و.// بگذریم! «سولاریس»، نام سیاره اى است که سطح آن را اقیانوسى بزرگ پوشانده و این اقیانوس قادر است که خاطرات انسان ها، ذهنیات و کابوس هاى آنان را به شکلى متجسد و مادى، جان ببخشد؛ یک رویارویى وحشتناک با «خود» که افراد ایستگاه فضایى متوقف شده در جو این سیاره را به مرز جنون مى کشاند. تارکوفسکى براى نشان دادن فضاى آینده و سفینه فضایى، به گونه اى باورنکردنى خطر مى کند. او با چسباندن یک «عکس برگردان» روى یک شیشه و حرکت دادن شیشه، سفینه را به ما نشان مى دهد و شخصیت اصلى فیلم، موقعى که از سفینه به ایستگاه فضایى وارد مى شود انگار که از قطارى در حومه مسکو پیاده شده! لباسى راحت به تن دارد و یک ساک دستى هم به دست گرفته که احتمالاً مسواک و خمیردندان و شانه تویش گذاشته! نمى دانم چطور باید چنین خطر کردنى را توصیف کرد [خطر کردنى که بعدها حتى در «جنگ ستارگان» و در نوع پوشش هریسون فورد مورد تقلید قرار گرفت] اما مى دانم مثل پریدن از هواپیمایى در ارتفاع دوهزار پایى است بدون این که چتر نجات داشته باشى! تارکوفسکى پرید و بال هاى ناپیدایش را گشود و از مرز فقر تکنیکى کشور و زمانه اش گذشت. آن «عکس برگردان» روى شیشه هنوز در قاب سینماى جهان، باورپذیر، به یادماندنى و خاطره انگیز است و بدل شده به بخشى از هویت فیلم، هویت ساختارى فیلم؛ در واقع، بخشى از جهان بینى آن «بالغ فیلسوف فیلمساز»، بخش قابل توجه آن، در همان ساک دستى و عکس برگردان و لباس راحت خلاصه شده! و این عناصر ساده زندگى ساده ما، تأثیرگذارتر از جلوه هاى حیرت انگیزى است که این روزها بر پرده نقره اى مى بینیم.
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٠۸ ب.ظ روز سهشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
|
|
هنرمند؛ متخصص یا غیرمتخصص
همه ما کمابیش مى دانیم که یک اثر هنرى چطور شکل مى گیرد؛ طرف، دوربین را مى گذارد و یک ساعت و نیم فیلمبردارى مى کند و مى شود فیلم سینمایى. طرف، قلم را مى گذارد روى کاغذ و پنج دقیقه بعد، یک شعر دوصفحه اى آماده است. طرف، دستش را روى شاسى هاى پیانو مى گذارد و جواد معروفى مى شود. بله! کمابیش همه ما مى دانیم که یک اثر هنرى چطور شکل مى گیرد؛ بنابراین تصور مى کنیم که هنرمند یعنى یک خدمتگزار مردم؛ که آفریده شده تا باعث تفنن ما شود. این خدمتگزار، چون خدماتش را مادرزادى آموخته، نیازى به مطالبه مادى - حتى به اندازه یک خدمتگزار عادى - ندارد. اصلاً چه معنى دارد کارى که انجام نمى دهد، مى دهد هرکسى که یک دوربین دیجیتالى داشته باشد مى تواند فیلم بسازد. از فیلم هاى خانوادگى همه تعریف مى کنند و مى پرسند: «نه! باور نمى کنیم کار مهرجویى نیست یا حاتمى کیا یا کمال تبریزى عموى بزرگ خانواده در جشن تولد پدربزرگ خانواده طورى ظاهر مى شود که همه مى گویند؛ «کم از خدا بیامرز شکیبایى ندارد در آخرین فیلم اش!» در زمینه شعر هم که خدا را شکر، همه، یا به دلیل این که کارشناسى ادبیات فارسى خوانده اند یا رشته شان در دبیرستان «فرهنگ و ادب» بوده یا این که به طور خدا داد، پدر یا مادر، از استعدادشان تعریف کرده اند، شعر مى گویند و تشویق مى شوند و اگر رئیس اداره اند کارمندان، شعرشان را قاب مى کنند و به دیوار مى زنند، اگر در کار صادرات و واردات هستند سالنامه منتشر مى کنند و جاى شعر حافظ، با همان قافیه و ردیف - البته با اندکى لنگش در وزن - شعر خودشان را چاپ مى کنند و اگر معلم اند که شاگردها موقع به صف شدن در شهریورماه - براى دریافت نمره - شعرهاشان را از بر مى خوانند. براى موسیقیدان شدن، کار از این هم ساده تر است. هر صدایى، به کمک پول زیاد و نرم افزارهاى جدید، لایق انتشار CD یا کاست مى شود و هرکس که مى تواند گیتار یا سنتورش را به صدایى غیر از جیغ کودکان در وقت ترس، شبیه کند، کنسرت مى گذارد؛ البته باید، «مایه» با آن همراهى کند. به این شکل است که ما مردمان هنردوست براى هنر جان مى دهیم و اجراى آن را به بهترین شکل حفظ مى کنیم. بگذارید از سمت دیگر، وارد این شهر شویم: اگر سقف اداره اى دچار «نم» شود، طبق مندرجات در ضوابط، یک نفر مى آید و صرفاً براى اینکه وضعیت سقف را بررسى کند مبلغى مى گیرد- صرفنظر از اینکه کار را قبول کند یا نکند- و از نظر ادارى، مشکلى پیش نمى آید چون مى گویند تخصصى اش این است و ده سال است بیست سال است این کاره است اما اگر شما به عنوان هنرمند بخواهید با همان اداره وارد قرارداد کوتاه مدت یا بلندمدت شوید، مدیر محترم مالى مى گوید: «اینکه کارى نداره. بابامم شاعر بود. تازه بهتر مى گفت.» یا اینکه: «دوتا تالامپ و تولمپ» کردن که این قدر خرج نداره! پسرم که هفت سالشه بلده!» یا: «خواهرزادمو مى یارم. امسال هنرستان قبول شده و یه «گزارش کار تصویرى» در میاره توپ! این مناظر، در ادارات غیرفرهنگى عادى است اما در ادارات فرهنگى هم نظایرى دارد. همه کسانى که کارشناسى ادبیات فارسى به بالا دارند بهتر از هر شاعر استخوان خرد کرده اى شعر مى فهمند و بهتر از هر نویسنده باسابقه اى به زیر و بم ادبیات داستانى ما واقف اند. یک بار، یکى از آنها به خود من گفت- موقعى که مى خواستم فرق میان نثر داستان هاى کودکان و داستان هاى بزرگسال را توضیح دهم- :«ببین! مگر ما بزرگتر از جمالزاده نویسنده اى توى این مملکت داریم من جمالزاده را قورت داده ام. بهترین کتابش مگر همان کتاب اولش نیست بهترین داستانش مگر «یکى بود یکى نبود»اش نیست سال پنجم طبیعى که بودم خواندمش!» شما بگویید! این جماعت غیرمتخصص هنرمند، چه کارکنندکه ملت بفهمند، یک عمر، زندگى شان به هدر نرفته !
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٠٤ ب.ظ روز سهشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
قصه آن شب
بچه مى گوید: «دوچرخه مى خوام!»
پدر مى گوید: «شاگرد اول بشو، بعدش!»
مادر مى گوید: «به بچه راستشو بگو!»
بچه بزرگ مى شود بدون دوچرخه.
تحصیلاتش را تمام مى کند بدون دوچرخه.
ازدواج مى کند بدون دوچرخه.
صاحب فرزند مى شود بدون دوچرخه.
بچه مى گوید: «دوچرخه مى خوام!»
بچه اى که حالا پدر شده مى گوید: «شاگرد اول بشو، بعدش!»
مادرى که قبلاً بچه بوده مى گوید: «به بچه راستشو بگو!»
پدر، دست به جیب شلوارش مى برد و آستر جیب را درمى آورد. مى گوید: «ندارم!»
مادر مى گوید: «جلوى بچه آبروریزى نکن!» پدر مى گوید: «گفتى راستشو بگو، گفتم!»
آن شب، بچه شام ندارد چون مادر قهر کرده است.
آن شب، بچه از هیچ کتابى قصه قبل از خوابش را نمى شنود چون پدر حوصله ندارد.
آن شب پدر، شبى را به یاد مى آورد که مادرش گفت: «راستشو بگو!» و پدر از خانه بیرون رفت تا در لاله زار به سینما برود؛ و مادر در خانه تک اتاقه اجاره اى شان تا صبح گریه کرد. آن شب، شبى از شب هاى زمستان بود. برف مى آمد. حیاط را برف پوشانده بود تا زانوهاى پدر؛ و نمى شد گفت تا صبح، چقدر بالا خواهد آمد. صبح، در آن خانه شش اتاقه - که هر اتاقش، اجاره خانواده اى بود - باز نمى شد. هیچ کس، سر کار نرفت.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٠٢ ب.ظ روز سهشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
پایانى خوش براى ...
هر بازى، دو سویه دارد؛ برد یا باخت!
وقتى که در مدرسه فوتبال بازى مى کردیم، معلم ورزش مان مى گفت: « اگر به باخت فکر کنى مى بازى! به برد فکر کنى مى برى!» من به برد فکر کرده ام، حالا که آن طرف میز، این مردک قاچاقچى اسلحه اش را به سمتم نشانه رفته، مى دانم که راه فرارى نیست چون کسى نمى داند که اینجا گیر کرده ام؛ و کسى نمى داند که زیر خانه اعیانى اش، یک زیرزمین درندشت است که یک فضاى باغچه مانند دارد که قبر قبلى هاست. مى گوید: «از اول باید فکر مى کردى که هر درآمد خوبى بى حکمت نیست!» و بستنى چوبى اش را به دهان مى برد، با دست چپ و از این که گیرم انداخته بود لذت مى برد. مى گوید: «فرصت دادم که فکرى براى خودت بکنى، خانه اى و ماشینى، سفر به دبى، حتى مى خواستم بفرستمت سنگاپور اما خودت نخواستى.» فضاى زیرزمین تاریک نیست به لطف سه لامپ مهتابى که روى سه دیوار آن روشن اند زرد و سفید و آبى. مى گوید: «آدم بااستعدادى بودى، مى توانستى پیشرفت کنى اما... امان از کنجکاوى! اصلاً خوب نیست، آینده آدم را تباه مى کند.» چندان ناراحت نیستم چون به اندازه کافى، مدرک تحویل پلیس داده ام که ممنوع الخروج اش کنند. با این همه، آن اسلحه و این زیرزمین، کمى ناراحتم مى کنند. مى گوید: «الآن آن بالایند و دارند مى گردند اما در اینجا را پیدا نمى کنند. آن یخچال را مى بینى به قدر دو ماه آذوقه دارد. اینجا یک آپارتمان کامل است ، مى شود دو ماه توش مخفى شد و بعد بى سر و صدا رفت بیرون.» گفتن این که اسلحه اش صداخفه کن دارد، زاید است. اول به کتف چپم شلیک مى کند و بعد... به کتف راستم. با دهن بسته که نمى شود داد کشید، مى گوید: «مثل زالو انداختن مى ماند. سبک ات مى کند. براى سلامتى ات مفید است» و مى رود روى تخت دراز مى کشد. یعنى دو ماه بعد، در مى رود به دست هاى بسته ام، به صندلى پیچ شده به کف زیرزمین، حرکتى مى دهم. مى دانم که باید به برد فکر کنم. فکر مى کنم؛ البته مى دانم، آخر تمام قصه ها خوش نیست؛ و مى دانم که وضع اش روى آن تخت، احتمالاً، بهتر از من، روى این صندلى است.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٠٠ ب.ظ روز سهشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
حدس بزن چه کسى زنگ مى زند
واقعیت امر آن است که راهى نمانده. باید این لوله را کور کرد و لوله روکار گذاشت. این، یک واقعیت است. واقعیتى که همه ما به آن اذعان داریم. منظورم خودم، صاحبخانه ام و لوله کش محله است اما چیزى که آراى ما را دچار تضاد کرده مبلغ آن است. صاحبخانه ام معتقد است که این آسیب، طى اقامت پانزده روزه ام در این خانه، به اموالش وارد شده و طبق توافق فى مابین، باید خودم مبالغ اش را تقبل کنم. خانه، ۲۰ سال از عمرش مى گذرد. منظورم ازخانه، البته آپارتمان است که حالا خانه من، خانه فعلى من محسوب مى شود. لوله اصلى آب، دچار زنگ زدگى مفرط شده و تقریباً از یازده نقطه، دچار پوسیدگى است. تازه! این یازده نقطه، در همان دو متر کنده شده قابل رؤیت بوده و به گفته لوله کش، جاهاى دیگر هم دچار بدبختى خاص لوله هاى فلزى است. صاحب خانه ام مى گوید که خانه را با متعلقاتش اجاره داده و در واقع به امانت، به من سپرده و این که من در امانت خیانت کرده ام. لوله کش که این بازنشسته را بیست سال است مى شناسد مى گوید نباید اعصابم را از این نظر خرد کنم. بهتر است مبلغ را بى کم و کاست بدهم و خودم را از گفت وگو هاى طولانى تلفنى خلاص کنم. مى گوید: «این پدر، مردنى ست ، پسرجان!» یک هفته است که در منزل آب نداریم. همسرم به خانه پدرش رفته و پدرش هم زنگ زده که: «تو که نمى توانى پول یک لوله کشى رو کار را بدهى چرا آمدى خواستگارى » زنم هم به تلفن هایم جواب نمى دهد. مادرش مى گوید: «دختر مثل دسته گل را فرستادم خانه اى که مردش گداست!» خب! این ها مصیبت هاى کوچکى است براى مردى که فقط یک ماه از ازدواج اش مى گذرد. مصیبت بزرگ آن است که خودم هم روبه روى آینه، به خودم فحش مى دهم و البته مواظبم که فحش ها- در حوزه خانوادگى- از ادب دور نشوند. رئیسم، دیروز زنگ زد به همراهم؛ گفت: «پسرجان! از اول مى دانستم که به درد این کار نمى خورى؛ بیا لا اقل تسویه ات را امضا کن!» بگذارید ببینم! به نظرتان، من شبیه آن درخت هاى خشکى نیستم که صاحبخانه ام، در دوران کارمندى اش، صرفاً به دلیل خشک شدن شان، دستور قطع کردنشان را مى داد لعنتى! کنتور برق هم که اتصالى کرد!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۳:٥٤ ب.ظ روز سهشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
|
|
بازنده و گناهکار
کم و بیش مى دانست که کارش با یک گلوله تمام است اما باز، داشت توضیح مى داد. ـ «ببینید! من هیچ کاره بودم. تصمیم از بالا بود. من فقط یک کارمند بودم.» و هى کارت شناسایى اش را از جیب کت سفید گرانقیمت اما چرک گرفته اش بیرون مى آورد و نشانمان مى داد. کار تمام بود. حکم صادر شده بود و فقط مانده بود تیرباران پایانى؛ با این همه، اصلاً کوتاه نمى آمد و مثل یک گاومیش که روى زمین خوابانده باشندش و بداند که قصاب در راه است، هى خودش را مى جنباند. ـ «درست است! من تیر خلاص را زدم اما دستور بود. حکم صادر شده بود. آنها علیه شاه و ملت توطئه کرده بودند. حالا مى فهمم اشتباه بود چون اگر ملت مخالف شان بود که نمى آمد و شاه را پائین نمى کشید؛ ولى آن موقع که این حرف ها نبود. شما سن تان کم است. شما ۲۸ مرداد ۳۲ را ندیدید. از صبح تا ظهر، همه چیز عوض شد. همان ها که صبح داد مى زدند «زنده باد مصدق»، ظهر داد مى زدند «مرده باد مصدق»؛ خب! ما فکر مى کردیم شاه، پدر مردم است از کجا مى دانستیم پدر مردم را درمى آورد !» همه ما خندیدیم؛ سه نفر بودیم و هیچ کدام مان بیشتر از ۱۹ سال نداشتیم. کودتاى سال ۳۲ را هم ندیده بودیم؛ ولى فکر کرد چون خندیده ایم کارمان یادمان رفته. على گفت: «آنهایى را که تیر خلاص توى سرشان خالى کردى، جرم شان فقط داشتن یک دستگاه استنسیل بود و چند تا اعلامیه؛ تازه محاکمه هم نشده بودند.» درمانده بود و توى آن حال و وضع، قابل ترحم؛ اما توى دادگاه محکوم شده بود. 10 روز بیشتر از انقلاب نمى گذشت و همین ۱۰ روز، آن «آدم شیک پوش روز اول دستگیرى» را به «درب و داغان» فعلى تبدیل کرده بود. ریش ۱۰روزه اش، آدم را یاد «گنج هاى سیره مادره» و همفرى بوگارت مى انداخت. به اندازه بوگارت، بازنده بود و گناهکار. تیرباران که تمام شد، هیچ کدام به جسد مچاله شده کنار دیوار نگاه نکردیم. به گمانم، یک جورهایى دلمان سوخته بود، اما احمد گفت: «یاد آنهایى باشید که این آدم از زندگى محروم شان کرد.»غروب بود. از پشت بام آمدیم پائین. من گفتم: «یک نفر چراغ ها را روشن کند.»
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۳:٤٧ ب.ظ روز سهشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
آخرین ویرایش
در توصیف سفرهاى سندباد، اغلب مورخان، از یک نکته غافل مانده اند و آن هم این است که سندباد در هشتمین سفرش در دریاى مغرب، به ستونى از نور برخورد که برابر کشتى ایستاده بود و او را دعوت به عبور از خود مى کرد. سندباد در یادداشت هاى سفرش مى نویسد: «گمان کردم که به مصیبت «اولیس» دچار شده ام که باید تاوان یک اسب چوبى دیگر را بدهم چون در سفر به غرناطه، با حیله اى جنگى، سپاهیان فیلیپ پنجم را در هم شکستم با این همه، موضوع چیز دیگرى بود.» یادداشت هاى سندباد در اینجا ناتمام مانده اما در «تاریخ نادرى» اشاره اى آمده از حضور دریانوردى باستانى که به دلیرى، پرتغالى ها را دو روز از دسترسى به سواحل ایران دور نگه داشت. عجیب است اما در دنیاى ما چیزهاى عجیب، زیاد اتفاق مى افتند. ویل دورانت مى نویسد: «فاصله زمانى این دو اتفاق، بیش از هزار سال است با این همه نباید از یاد برد که حضور سندباد در غرناطه، به قدر کافى عجیب هست چون نبرد فیلیپ پنجم، لااقل پانصد سال پس از مرگ سندباد اتفاق افتاده.» سر ادوارد هارتلى- مورخ رسمى دربار ملکه ویکتوریا- در رساله مشهور خود «آفتاب بى غروب» به مواجهه غیر قابل انتظار نیروى دریایى سلطنتى با کشتى اى باستانى اشاره دارد که در تیررس توپ ها نبوده چون ستونى نورانى از اصابت گلوله هاى توپ به آن جلوگیرى مى کرده. تاریخ نگارش این رساله، ۱۸۵۱ است.
به هر حال نمى توان سندى به دست آورد از واقعیت ماجرا؛ تنها در یکى از روایات نامعتبر سفر سوم سندباد آمده که او رمز عبور از زمان را در جزیره اى سرسبز در جنوب اندونزى امروز به دست آورده است. بعضى معتقدند که نگارنده اصلى «قصه هاى سندباد» خود وى است که از مرز قرن ها گذشته و آخرین ویرایش را در متن اعمال کرده است. ناشر آخرین چاپ انگلیسى این کتاب - که سال ۲۰۰۵ منتشر شد- به یاد مى آورد که دائم درنسخه PDF آن، این عبارت به چشم مى خورد: «من هنوز زنده ام!» و حروفچین، قادر به پاک کردن آن نبود!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٢۸ ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
تقدیر و تاریکى
گویند به رمز نوشت تا مغولان درنیابند.
در رساله «توفیق الاغیار» آمده که «صاحب بن شمس» از «کرامات» بهره اى نداشت اما به علم مى کوشید و بسیار جست و اندک یافت و ندانست اشکال در کجاست.
شبى به نماز شد ساعاتى چند. مناجات در مناجات آورد و ناگهان غبار، از میان رفت. دانست که دروازه اى است میان تاریکى و روشنایى؛ هر چند گاه، شیطان به وسوسه اى، دروازه تاریک را مى گشاید و بلایى چون مغول، نازل مى شود؛ و چون «تاریکى» بخشى از دیر، دور، حال است و در دایره خلقت، آن را تعریفى نوشته اند، ابلیس از قدر الهى عدول نکرده.
کشفى بزرگ بود که اگر نا اهلان بر آن آگاهى مى یافتند، آدمیان گزندى مى یافتند از آن بیش که در مهلکه مغول یافتند اما «صاحب»،به وسوسه نیز دچار آمد که آیندگان بدانند که او دانسته این راز را، پس به رمز نوشت چنان که کس نداند مگر به قرونى دراز. شیطان را بر شهوت شهرت «صاحب» وقوف بود، کسى از کسان خویش را فرستاد تا او را شاگردى کند و در مدح اش مبالغت. چون سالى برآمد، «صاحب» اندى از آن رمز را به شاگرد آموخت و چون سال، به دویى رسید، اندى دیگر را. ده سال گذشت و شاگرد پنداشت که به تمامى رمز را آموخته. پس شامگاهى، تدارک دید و منزل تهى کرد از آدمیان وخواند و خواند و خواند.
در رساله «توفیق الاغیار» آمده که اگر توفیق مى یافت، بلاى مغول، پیش بلایى که او در تدارک آن بود هیچ مى نمود اما... نیافت! «صاحب»،دقیقه اى از کار را دریغ کرده بود چرا که هنوز، مناجاتش بر شهوت شهرتش، افسرى داشت. با این حال، دروازه تاریکى گشوده شد اما... در روح شاگرد. صبحگاه، او را مجنون یافتند که بر چوبى هى مى زد و بانگ بر مى آورد: «برشما مى تازم و یک تن را، حیات نمى گذارم» و صورت و تن خویش، به سنگى که در دست مى فشرد، رنجه مى کرد. شیطان، آن روز، از حجره آتشین اش بیرون نیامد چرا که در خشم بود و دیگر بار، از تقدیر الهى بى خبر مانده بود. صاحب بن شمس، در صلاة ظهر، در نماز مرد؛ و رمز ناگشوده ماند براى قرونى دراز. اشارت خداوندى، گاه چنین است.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:۱٤ ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
خلق را تقلیدشان بر باد داد
«غروب نیامده مرد به در خانقاه رسید که درویشان گرد آمده بودند و البته نه نانى داشتند براى خوردن و نه رمقى براى کسب نان. مرد گفت: «اى جماعت! شب را خواهم در خانقاه تان به صبح آورم. رخصت دهید » رخصت دادند به اشاره سرى. مرد از استر خود به زیر آمد و افسارش را بر تیرى چوبین ببست. آنگاه به خانقاه شد...»
«خب! تو چه مى کردى آنجا »
«مولانا گفته بود تو بنشین و خر را پاس بدار!»
«پاس داشتى »
«درویشان به زور، خر را به بازار بردند و فروختند و نان و گوشتى فراهم آوردند و به خانقاه شدند و مرد پنداشت که از کیسه آنان شام فراهم شده اما از کیسه وى بود!»
«صبح از خر جویا نشد »
«شد! اما کار از کار گذشته، درویشان متفرق، خر، ناپیدا!»
«مولانا تو را گمارده بود که رندى نکنند درویشان. از چه با مرد سخن نگفتى که همان شباهنگام، یقه گیرد و قاضى به داورى آورد »
«شباهنگام که استخلاص جستم از دست ایشان، به خانقاه شدم اما دیدم که رندان دم گرفته اند که «خر برفت و خر برفت و خر برفت»؛ مرد هم با آنان «هم آوا» شده و به شادمانى مى خواند.
گفتم: «نخواست ارنه مى توانست!» لقمه اى از نان و گوشت مانده بود. در دهان گذاشتم. شکر آن لقمه را گفتم و خفتم.»
«بیچاره مرد!»
«بله! بیچاره مرد!»
باران سختى گرفته بود و دو درویش در خرابه اى پناه جسته بودند و در خویش مى لرزیدند. قصه ... پایان گرفت.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥٧ ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧
دلیل
همانطور که آمده بود ناپدید شد؛ ناگهانى و آشکار!
یک صبح بهارى، که دنیا همه چیزش سر جایش بود و آدم فکر مى کرد هیچ چیز کم ندارد، سر و کله اش توى محله خلوت ما پیدا شد. کسى نمى دانست از کجا آمده اما از آنجا که تعداد جوان هاى محله خیلى کم بود و همه براى کار به جنوب رفته بودند، حسابى توى چشم زد. ما آن وقت ها دبیرستان مى رفتیم و خبر پیدا شدن سر و کله اش را مغازه دارى به ما داد که جارو و شیر را با هم مى فروخت و تازه هیچ وقت هم پول خرد نداشت و باید جایش پاکت هاى پستى و بادکنک هایى برمى داشتیم که رویش نوشته شده بود: «از «رؤیاها» خرید کنید!» راستى یادم رفت؛ اسم مغازه «رؤیاها» بود و معمولاً فرم هاى کار را هم مى شد از آنجا تهیه کرد و به جنوب رفت. مغاز ه دار به ما گفت: «این یارو خیلى الکى این دوروبرا مى گرده. همه مى رن، این تازه اومده. پدرشو مى شناختم. پونزده سال قبل از اینجا رفتن. صاحب قبلى این مغازه بود.»
توى محله شایع شد که صاحب مغازه فعلى سر پدرش را کلاه گذاشته و حالا «او» برگشته که انتقام بگیرد! همه ما مى دانستیم که این قصه از توى یک فیلم هندى که آخر هفته توى تلویزیون نشان داده بودند درآمده اما خودش حرفى نمى زد. شب ها را توى نیمچه پارکى که سر و جمع اش به اندازه یک زمین فوتبال هم نبود مى خوابید و صبحانه اش را با «زبان و بناگوش» در طباخى سر کوچه سوم شروع مى کرد و با چاى تلخ در قهوه خانه سر کوچه دوم، تمام. اینها را طباخ و قهوه چى به پدرهاى ماگفته بودند، اگرنه ما که توى مدرسه بودیم.
بعد، یک روز صبح بدون هیچ اثرى ناپدید شد. کسى نفهمید چرا آمد، چرا رفت. ما هم بعد از سال ها هنوز نفهمیده ایم اما یکى از بچه ها مى گفت شاید پدرش مرده بود و مى خواست توى محله قدیمى، به ریشه هایش برگردد. خیلى بااحساس این را مى گفت و ما مى دانستیم که این قصه را از توى یک فیلم هندى که دیشب از تلویزیون دیده، کش رفته!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:۳٥ ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧
|
|
جاى خالى صداى ماندگار
زمانه اى بود که تنها، رسانه «صوتى» به شکل نوار کاست، مى توانست به شعر کمک کند تا شاعرى مشهورتر از قبل یا مشهور شود. آزمون سختى بود. همه سربلند بیرون نمى آمدند و بسیارى از شاعران نامدار که شعرهاى حماسى شان خون را در رگ هاى مخاطبان منجمد مى کرد، به وقت شعرخوانى، صداى «زیر»شان کار دست شان مى داد و خوانش شعرشان به لطیفه هاى کوچه و بازار بدل مى شد. هنوز بسیارى بر این باورند که شایسته تر این بود که زنده یاد «امید»، «آخر شاهنامه» را به صداى دیگرى وامى نهاد و آن ابهت سیال و رمزناک را درهم نمى شکست؛ البته هیچ صدایى، فى النفسه ایراد ندارد اما باید تجانسى باشد میان کلام و صدایى که آن را ادا مى کند؛ بعد، دوران طلایى گویندگان و مجریان تلویزیونى سر رسید که یکى پس از دیگرى، شعر شاعران معاصر را به مسلخ خوانش اشتباه خود بردند. آن لحظه بود که دانستیم صداى خوب، لاجرم به شعرخوانى خوب بدل نمى شود. این شعرخوانان حرفه اى[!] به دو دسته تقسیم مى شدند [و مى شوند هم اکنون!] دسته نخست کسانى که اصلاً با «وزن عروضى» و خوانش شعر موزون آشنایى نداشتند و شعرهاى نیمایى را مثل شعرهاى منثور مى خواندند و هى به صداشان طنین مى دادند که البته نالازم بود و دسته دوم با وزن عروضى و خوانش شعر موزون آشنایى داشتند اما با فضاى شعرى آن شاعر خاص یا بیان شعرى آن شاعر خاص بیگانه بودند. حاصل کار این مى شد که گاهى هم، کودکى به خطا، بر هدف تیرى مى زد و احسنتى مطالبه مى کرد و مى یافت و مى رفت. با این همه، بازار «صداى شاعران» هنوز داغ تر بود و آنان که، هم صدایى ماندگار داشتند و هم صداشان با شعرشان یا با شعر بزرگان شعر کهن، همخوانى داشت، مورد اقبال قرار مى گرفتند و قدر مى دیدند و نوارهاشان را مثل برگ زر، سر دست مى بردند اما اینها، خودشان را درگیر خوانش شعرهاى شاعران در قید حیات نمى کردند و مشکل شاعران «بد صدا» یا داراى «صداى خنثى» همچنان به جا بود. چرخ نیلوفرى در اواخر دهه شصت، حرکتى به خود داد و به جمع مجریان خوش صداى بیگانه با شعر، شاعرى خوش صدا اما بیگانه با وزن عروضى افزوده شد که قادر نبود شعر نیمایى را طبق عروض کهن بخواند و مثل نثر مى خواند چون خودش شاعر منثورگو بود و در همه عمر، وزن نیاموخته بود و البته مفتخر بود به نیاموختن! پس به عرصه اى گام نهاد که جولانگه او نمى توانست باشد اما به هر حال صداى خوبى داشت و لااقل کلمات را درست تلفظ مى کرد و بلاهایى را بر سر شعر نمى آورد که مغول بر نیشابور آورد! دهه ۷۰ آمد. سینماى ایران، در فاز دوم پس از انقلاب خود، دست به ستاره سازى زد و از میان این ستارگان نوظهور، یک نفر بود که مى توانست شعر، خوب بخواند. صداى خوبى هم داشت و بر وزن عروضى هم مسلط بود. پس به این عرصه هم قدم گذاشت همان طور که در فیلمى از فیلم هاى آن دهه، آواز هم خواند و کاست آن آواز هم، در روز مادر همان سال در صدر فهرست فروش نوار کشور قرار گرفت! آن کس، دیگر در میان ما نیست. جایش خالى است و البته خاکش هنوز گرم است و بازیگرى ست که سرمشق بازیگرى پس از انقلاب است چه در سینما چه در تئاتر اما کاست هاى شعرى که بیرون داد مگر در مورد دو شاعر زنده- که در کنارش، خوانش شعرهایشان را با او تمرین کردند- بى شک خوب نبود! «صداى پاى آب» با صداى خسرو شکیبایى، یکى از ناموفق ترین خوانش هایى است که در شعر معاصر شنیده شده. آن قدر ناموفق که در نیمى از شعر سهراب سپهرى، نه تنها معانى چندوجهى از دست رفته که معنا- به طور کلى- از متن گریخته است! خدا بیامرزد که بزرگ بود در هنر خودش در بازیگرى در صداى یکه و تنهایش اما شعرخوان خوبى نبود مگر آن که شاعر، در کنارش باشد و مثل یک نقش، شعر را با او تمرین کند. شکیبایى سعى مى کرد که نقش یک شاعر را در کاست هاى شعرخوانى اش بازى کند نه آن که شعر را متین و آرام و درست بخواند! خب! به نظرم شاعران ما باید فکرى به حال خودشان بکنند. یک توصیه جدى: بروید در دوره هاى «تمرین صدا» شرکت کنید! باور کنید اصلاً سخت نیست! شما هم... مى توانید.
|
|
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٢٤ ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧
اهل تمیز مى خواهد پرشمار!
روزى بود روزگارى بود. چقدر دنیا عوض شده! زمانه اى بود که شاعران مى آموختند؛ بعضى در «منظر» بعضى از رساله استادان؛ هر دو شاگردى بود اما /// بود! زمانه اى بود که فاصله نخستین شعر تا نخستین کتاب شاعر، لااقل دهه اى بود [آن هم به هزار علت که اگر پیش نمى آمد به دو دهه و سه دهه مى کشید چاپ کتاب!] شاعر باید مقبولیت مى یافت لااقل در صنف خویش. شناخته مى شد در نشست هاى ادبى معتبر و استادان، رأى به تأیید او مى دادند. آن همه مقدمه نویسى در دهه هاى سى و چهل و پنجاه و حتى شصت که به قلم فلان استاد، نخستین کتاب ها را زینت مى داد از همین رهگذر بود. گیرم که بسیارى نیز، در آینده آن شاعر، خطا آمد با این همه مهر تأییدى بود بر ورود او به جامعه ادبى و از این رهگذر مى شد اعتماد کرد به حداقل ها در کار او و لااقل تورقى کرد کتاب را با خاطر جمع که روح، آزار نبیند و عقل، از کژروى احتمالى، زیان نیابد! اما زمانه، به ناگهان دستخوش تغییر شد. هر که از راه رسید، کتابى را به زیور طبع آراست و خواست بلند آوازه شود. ابتدا، چندان به چشم نمى آمدند نابلدان و تازه کاران و «سست متن» ها؛ اما نشر هم در سراشیبى بلا افتاد و از هر که مجوزى به دست داشت، دینارى گرفت و مصحفى تحویل داد و هر که دینارش بود، دیوانى به کف آورد!
کار، چندان سخت آمد بر اهل نقد که حتى نشرهاى معتبر را نیز اعتماد نماند. شعر کهن، گاه در مجلدى زیبا به کتابفروشى ها راه مى یافت و چون مخاطب خاص آن را به دست مى گرفت درمى یافت که شاعر حتى از دانشى ضرورى و اندک در باب وزن و قافیه بى بهره است چه رسد به دیگر ضروریات. انبوهى این کتاب ها، چندان افزونى گرفت که خریداران عام شعر نیز، اعتماد از «شعر» برگرفتند و شعر در قفسه کتابفروشى ها، تنها ماند. این، بخشى از «بحران شعر» بود که بسیارى به آن اشارت ها داشتند در دهه هفتاد. وضع شعر نو، از این هم بدتر شد. نوآمدگان پنداشتند که هر چه گویند و نویسند اگر شعر نیمایى نباشد لابد «سپید» است! «شعر سپید» نبود که هیچ، «شعر منثور» نیز نبود اغلب و قطعه ادبى نیز، اکثر!
سیاستى که در ۹ ماهه اخیر در امر صدور مجوز براى کتاب شعر مرعى شد از این نظر کارآمد بود چون بحث کیفى آثار پیش آمد و البته بسیارى از آن دست آثارى که یاد شد از آنها، پشت در نظارت کیفى، ماندند به حق! با این همه باید دریافت که این سیاست، محتاج رشدى روز افزون است و در وهله نخست، کارگزاران آن باید خود از بزرگان اهل تمیز باشند که خود شعر بدانند نه در اعلا درجه که لااقل در سطح خوب و شعر نوگرا را از شعر شکل نگرفته ، تمیز دهند، هر «ترکیب» صعب، دلیلى بر رد کیفى یک اثر نیست همانطور که درست آمدن وزن و قافیه اى به ضرورت و تقلیدى از گذشتگان، دلیلى بر مهر تأیید خوردن آن اثر.
تا این لحظه ، بخش اعظم آثارى که پشت در نظارت کیفى مانده اند، فاقد «حداقل »ها براى انتشار بوده اند و جامعه - به گمان من- باید ثناگو باشد که از انفجار مغز خود، جان به سلامت برده! با این همه، این مرحله نخست است. اعتماد جامعه ایرانى به شعر امروز، هنگامى دوباره زنده مى شود که خروجى هاى این نظارت کیفى، کارآمد، لذت بخش و نوآورانه باشد و جایى در حافظه جمعى بیابد. زمانى بود که ملاک شعر خوب آن بود که توان زمزمه شدن را دارا باشد. حتى شعرهاى سپید نیز از این قاعده مستثنا نماندند اما اندک اندک، طعم «شعر» به فراموشى سپرده شد. زمزمه اى نماند. شاید به این دلیل که «زندگى» از شعر امروز خروج کرد و در بهترین نمودهاى آن، نوعى «پیش اندیشى» و «فقدان شهود» جایش را گرفت. اکنون سیاست نظارت کیفى باید به وجه دیگر خود نیز توجه کند یعنى بخش تشویقى و امتیاز دادن به آثارى که توان در خاطره ماندن را دارا هستند. چندان مشکل نیست اما اهل تمیز مى خواهد پرشمار! و نظرسنجى ماه به ماه، از مخاطبان عام و خاص شعر!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٠۳ ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧
صدای سوسن
اگر خشم پروانه است
برای سوختن
نیازی به شمع نیست
بگذار آرام بگیرم چون آب / پشتِ سد
بگذار چندی نمانده به چلچلی
برای خندیدن
کنار جاده ترمز کنم
باد را ببینم که بی خیال
بر علف ها دست می برد
کاش نومیدی تخمه ای بود
که در عید می شکستم و
پوسته اش را بر خاک می ریختم
کاش نومیدی آتشی بود
که در چهارشنبه ی آخر سال
از رویش می پریدم
آب را بر آتش ریخته ام
فروردین خواب می بیند
که سوسن در صدای من می خواند
صدایی نازک که در صدایی کلفت نهان شده است
زندگی همین است
شفقتی که از چوب در تبر نهان می شود
برای شکستن
خویشاوندی به جان خویشاوندی می افتد
من افتاده ام
بلندم کنید
می خواهم کشتن فروردین به دستِ اردیبهشت را ببینم
و پیش از آنکه آخرین قطره ی این باران
چون روحی سرگردان به هوا برود
درخرداد بمیرم.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٤٩ ب.ظ روز سهشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧
| |
|
آخرین خاطره
در آخرین حراج، خاطراتش را فروخت. دیگر از آن خانه پدرى که فرش کاشانش با گره هاى ریز و طرح هاى نایاب اش شناخته مى شد خبرى نبود. صندلى هاى لهستانى که از دوران ورود مشروطه خواهان به تهران، برجا مانده بودند به قیمتى پائین تر از صندلى هاى پلاستیکى مهدکودک ها فروخته شدند. تابلویى از کمال الملک را که هدیه به جد ارشدش بود، اشتباهاً، جاى کپى بى آب و رنگى از «گل آفتابگردان» فروختند و بعدها، سر از حراجى مشهورى درآورد که در ممالک یوروپ برگزار مى شد. خانه را هم، خریدند و کوبیدند و برجى بیست طبقه جایش ساختند. حالا فقط خاطراتش مانده بود. مجرى حراج، چکش مشهورش را بر میز کوبید و اعلام کرد: «دیدار با «بهار» در ۱۳۱۵» کسى از انتهاى مجلس گفت: «۵۰ هزار تومان». مجرى به او نگاه کرد که سر درگریبان داشت. گفت: «رقم پائینى است» اما کسى، بیشتر نگفت. فروخته شد؛ و دیگر، از آن خاطره چیزى در حافظه اش نماند. مجرى گفت: «نغمه اى که در ،۱۳۰۸ از «عارف قزوینى» شنید». صداى نخستین گفت: «پنجاه هزار تومان»؛ و کسى بیشتر نگفت. فروخته شد؛ و دیگر به یاد نیاورد. مجرى گفت: «خاطره باتونى که در ۲۸ مرداد ،۳۲ بر شقیقه اش خورد و نیمى از بدنش را فلج کرد». خاطرات بد، مشترى ندارند با این همه، همان صدا اعلام کرد: «ده هزار تومان». فروخته شد؛ به یاد نیاورد اما هنوز، نیمى از بدنش فلج بود. چند خاطره جزیى مانده بود که مجرى، یکجا آنها را فروخت به بیست هزار تومان به همان خریدار.حراج پایان یافت. مرد، عصا زنان به خیابان رفت؛ و پنداشت که تهران، شهر جدیدى است بى گذشته. ماشین ها را دید که در صفى طولانى، بى حرکت مانده بودند؛ و جوانان را که در گلگشت ها، به صدایى زمخت- به گمان آن که موسیقى است- گوش مى دادند. دانست که مرگش نزدیک است. بر سنگفرش پیاده رو نشست. چشمانش را بست؛ و تنها خاطره اى را که از چشم مجرى پنهان مانده بود. در ذهن مرور کرد؛ «تالار آینه» را در قصر ناصرى که با صداى «بنان» درآمیخته بوده ناگهان شک کرد. کدام آهنگش «الهه ناز» یا ... همان صداى آشناى توى حراج را شنید که گفت: «اى مرز پر گهر بود. بیشتر از آن که فکرش را کنى، طالب آنم!»
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٤۳ ب.ظ روز سهشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧
انتقام
قصه از آنجا شروع شد که نویسنده گفت: «دیگر چیزى نمى نویسم!» و «الف»، از واپسین قصه اش، قدم به جهان ما نهاد. «او» آمده بود که انتقام بگیرد. «شخصیت »هاى دیگرى هم بودند البته «ب» که شخصیت تاریخى رمانى ناتمام بود با شمشیرى مرصع، شامگاه را انتظار مى کشید تا نویسنده را بر جاى خویش نشاند! و «ت» که شوهرش را در قصه اى کوتاه به قتل رسانده بود و در آخرین سطرهاى آن قصه، با رضایت پسرش، از چوبه دار رهیده بود، در بطرى آب نویسنده، کمى از همان آرسنیک قاتل شوهرش را ریخته بود و در ۷۰سالگى، مرگ خود و نویسنده را انتظار مى کشید! با این همه، «الف» از همه خطرناک تر بود چون نویسنده آن را براساس الگوى شخصیتى خودش طراحى کرده بود. او در واقع، همزاد نویسنده بود و کل توطئه این قتل، توسط او شکل گرفته بود. او مى خواست جاى نویسنده بنشیند و مثل او، بر این همه «شخصیت» حکمرانى کند. «قدرت!»؛ این کلمه مورد علاقه او بود.کسى نمى داند که واقعاً چه پیش آمد که نویسنده از تصمیم خود منصرف شد و دوباره به نوشتن پرداخت. فقط مى دانیم که نه بطرى آب را خورد و نه شمشیر مرصع بر گردنش فرود آمد. شبى خوابید. صبحى از خواب برخاست. گفت: «انگار همه چیز در خواب بوده.» به سراغ قصه اى رفت که «الف»، شخصیت اصلى اش بود و آن را در مخفى ترین زاویه ذهن اش، پنهان کرد. گذاشت که شخصیت اصلى قصه، بر دیوارهاى نامرئى «روایت» مشت بکوبد. گذاشت هرچه مى خواهد داد بزند: «تو فقط یک شخصیتى نه چیزى بیشتر.» گذاشت به گریه بیفتد: «این شبیه یک کابوس است. من توى قصه خودم زندانى شده ام.» و بعد نشست تا قصه اى تازه بنویسد. قصه اى که این طور شروع مى شد: «قصه از آنجا شروع مى شد که نویسنده گفت... و «الف» از واپسین قصه اش، قدم به جهان ما نهاد...»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:۳۸ ب.ظ روز سهشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧
بدرود با تخت
سلطان گفت: «یادتان هست که آن پدرسوخته را چطور کشتیم »
گفتیم: «بله! فرمودید ریسمان بیندازید بر گردن این مردک ژیگول! انداختیم. دست و پا مى زد. دل سلطانى تاب نیاورد و روى گردانید.»
گفت: «یادتان هست که پرسیدیم هنوز صور اسرافیلى اگر هستى، پس از مردنت، در صور بدم و زنده شو! و خندیدیم »
یادمان بود؛ عرض کردیم.
گفت: «یادتان هست که آن خانه فساد را چطور به توپ بستیم و به طرفة العینى، عدالتخانه شد اصطبل اسبان روس »
البته، یادمان بود اما تهران، در قرق مشروطه بود و کالسکه سلطانى، منتظر؛ تا در معیت قزاقان روس، استخلاص جوییم. صداى تیر و تفنگ مى آمد باید مى جستیم از این دام بلا. عرض کردیم: «سلطان به سلامت باشد باید جان به سلامت برد». انگار که صاعقه خورده باشد بر جا میخکوب شد.
گفت: «بله! باید رفت اما هر رفتى را بازگشتى ست. این جماعت به دو تا تیرى که در مى کنند، دلخوش اند اما خشم سلطانى را هنوز ندیده اند.»
صداى تیر، دم به دم نزدیک تر مى شد. گفتیم: «تعجیل بفرمایید. فرصت نیست. این جماعت زخم خورده اند اگر خداى ناکرده دست شان به حضرت سلطانى...»
خاموش ماندیم. شهامت ادامه سخن را نداشتیم. برخاستند و سمت کالسکه به راه افتادند اما تقریباً، لنگ لنگان. تا آن روز، سلطان را پاکشان ندیده بودیم انگار بارى عظیم را حمل مى فرمودند. چاره نبود. ایران ماند و مشروطه. کالسکه به راه افتاد در معیت قزاقان. رعیت ناسپاس، سلطان را شقى نام نهاده بودند اما آن دم، اشک چون مروارید غلتان، از چشمان مبارک به زیر مى آمد.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٢٦ ب.ظ روز سهشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧
| |
|
نگاهى به مجموعه شعر «مریمانه بر صلیب» جمال بیگ
زنبیل هاى انتظار در کوچه ها
یک «./.بین این همه معاویه على[ع] سکوت سنگینى ست وقتى عنکبوت هاى تار بى پرده بین خدا و ابلیس پرده مى شوند براى این قوم همیشه کر هیچ گوشى تنیده نخواهد شد.// از اولین خیابان غدیر به آفتاب مى رسیم.// حالا برخیز على[ع] زن هاى کوفه زنبیل هاى انتظار را براى تو نشسته اند و کودکان روشن وقتى شب خورشید را مى سوزد پشت درهاى یتیم مهربانى هاى تو را بو مى کشند./.» «مریمانه بر صلیب» دومین مجموعه شعر جمال بیگ است که متولد ۱۳۳۵ است و به نظر مى رسد، کمى از این نسل، کمى از آن نسل به وام گرفته تا گز کرده میانه را به سرانجامى برساند. چنان که از همین سطور منتخب هم مشخص است مستعد است و البته ذکر این صفت براى شاعرى که اکنون دیگر در ۵۲ سالگى اش قدم مى زند کمى نامربوط است! با این حال، نباید از یاد برد که «متن» است که تکلیف مخاطب را با خود روشن مى کند، نه شناسنامه شاعر! شعرهاى این مجموعه، مجموعاً میان ذهن و زبان شاعران دهه هاى پنجاه و شصت [متأسفانه یا خوشبختانه، من جزو کسانى هستم که شعر دهه شصت را ادامه شعر دهه پنجاه مى دانند نه طریقى جدید!] و شاعران دهه هفتاد [بخش معتدل و مبتکر آن] در حال نوسان است و چون کشتى بى لنگر مورد نظر مولانا، گاهى «کژ» و گاهى «مژ» مى شود اما در مجموع، غرق نمى شود! که البته در این روزگار، موفقیتى است براى خودش [و کاش چنین کلامى از زبانم صادر نمى شد که روزگار ادبى ما، بدجورى، از «شیر بادیه» به «شیر بادیه» پیوند خورده است و این بار هم، جاى جلال الدین محمد رومى خالى!] القصه، این شعرها با مخاطب خود، ارتباط «بى غصه اى» برقرار مى کنند. یعنى نباید نگران آن بود که پیش از ورود به شعر گلوله «تاریکى» به مغزت شلیک شود! و این «تاریکى» اغراق شده «ابهام» است که این روزها مد است هر که مبهم تر بگوید شاعرتر است، پیش روتر است و احتمالاً، در تاریخ ادبى ماندگارتر!! چه پایان غم انگیزى، براى دوران طلایى «شعر نو» که هنوز به زمزمه، درخشان ترین سطور آن، در یادها مانده است. شعر «بیگ» از این نظر، میان شعرهاى دهه هشتاد، بى شک استثناست. قدما مى گفتند شعر نباید «نامربوط» باشد. شعر «بیگ»، «مربوط» است و تا حدى - نه زیاد، که اشکال است البته - روایتگر زمانه شاعر. شعر «بیگ» شعرى است که مى شود به دیگران نشانش داد و درباره اش صحبت کرد بى آنکه شرمندگى در پى باشد! آن روایت مشهور مى گوید: «مى توان جلوى مهمان اش گذاشت.» یا «مى شود به مهمان نشانش داد»! شعر او، گرچه به صراحت «عامه پسند» نیست اما «عام فهم» است و مخاطبان عادى هم مى توانند با آن ارتباط برقرار کنند. دو «پنجره را پاک اگر نکرده باشى چشم به راه اتوبوسى باش که خبر آوردن مسافرى را گم کرده است انتظار اینکه، پشت در مى تواند سردارى باشد که از دار زندگى پریده است، کم نیست حتى اگر در روزگارى که فقط گربه ها، رد گریه هاى انسان را بو مى کشند حالا در را باز کن براى این دلواپسى یک شعر فاصله دارد آغوش ما تا دست هاى بى پرواى این کلید یا فرقى ندارد یک شرم فاصله دارد دست هاى ما تا نفس بى پرده این پنجره از اینجا به بعد، از راهى مخفى به فالى پا خواهیم گذاشت که برایش، مشتمان را باز مى کنیم./.» شعر «جمال بیگ» در بخشى از ذهن و زبان خود، متعلق به حوزه شعر منثور دهه هفتاد - شعر معتدل و مبتکر آن - است. توصیفگر است و البته راوى و البته پر از عناصر زندگى روزمره که قرار است روایتگر باشند و به جاى آنکه شاعر، قصه آنها را بگوید آنها قصه شاعر را بگویند. در این شعر، تکرار حروفى مثل «گ»، مثل «الف»، مثل «ر» و الى آخر، تولید موسیقى مى کنند و نمى گذارند نبود «وزن عروضى» از انرژى موسیقایى «متن»، «چندان بکاهد». مى گویم «چندان»، چون به هر حال، هیچ چیز نمى تواند به طور کامل، این جاى خالى را پر کند. شایسته تر، مى توانست اینگونه باشد که شاعر، به «شعر سپید» نقل مکان کند و به آمیزه اى از «وزن عروضى» و موسیقى کنارى و داخلى و معنوى برسد در دل اتصال بحور عروضى به «موسیقى طبیعى زبان» که در زبان پارسى، از آغاز به ودیعه نهاده شده [و این همه طنین شاعرانه در نثر شگفت انگیز هزار ساله ما، حاصل تدبر نثرنویسان و ایجاب این زبان است] اما به هر تقدیر، کار، «دیگر» شده و در همین محدوده هم شاعر، موسیقى کم و بیش مقبولى به شعر خود بخشیده است. «قرار نیست در خانه هایتان به صدا درآید یا سنگى بر سنگ دیوارتان بند شود نشانى همه خانه ها اثر انگشتى ست که روى زنگ ها، زنگ زده است براى همین است که شما مدتى ست از هیچ خیابانى آغاز نمى شوید و آنقدر میان دیوارهایتان ردیف شده اید که معلوم نیست بین شما و خانه هایتان کدام یک، دیوار شده اید.» «مریمانه بر صلیب» البته داراى یک پاشنه آشیل بزرگ است: «فقدان استقلال زبانى». نمى توان، نه در محور افقى [مصراع ها] نه در محور عمودى [روایتگرى ساختارمند] به اثر انگشت ویژه شاعر، دست یافت. این، یک نقص است و براى شاعرى که متولد ۱۳۳۵ است البته نقصى بزرگ. ما نمى دانیم از این پس، چه پیش خواهد آمد، اما به هر تقدیر، منتظریم که آن اثر انگشت ویژه «خودى» نشان بدهد.
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٢٦ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
رؤیاها
«به پسرم مانی»
بهگمانم دو استکان چای بخورم
تو بزرگ میشوی
بستهی سیگارم را پنهان میکنم
که از ذرهبین پشت شیشهی شیرت
نبینیاش!
و کراواتهایم را
اگر اتو ندارند
برای دامادیات اتو میکشم
بههمین سرعت
زمان عین آن هواپیما
که صدایش تو را حالا از خواب پراند
از بالای سرمان میگذرد
من نمیتوانم
تو اگر میتوانی
متوقفاش کن!
روزی میرسد ــ نه خیلی دیر ــ
که تو روی پاهایت میایستی و
آرام
نخستین سیب را میچینی
روزی میرسد
که از درخت اردیبهشت بالا میروی
تا شکوفههای گیلاس را
برای دختری که گیسواناش به رنگ خوشههای گندم است
مثل رگباری پیشبینینشده در بهار
بر زمین بریزی
روزی میرسد که اولین کتاب را میخوانی
امیدوارم دُنکیشوت نباشد
پسرم!
از آن لگن سلمانی به جای کلاهخود
سپر ورقورقشده و
نیزهی شکسته
تنها رفقایی که لومان دادند
به جا ماندند
حتا زندانبانها
لااقل کتابهامان را سوزاندند
تا گرم شویم
پسرم!
دور نیست که اولین بطری عرقات را
در کافهای بر میز بکوبی
که رضا موتوری در آن کتک خورد
یا در کوچهای کشته شوی
که داشآکل را عشق کشت
اما یادت باشد
دوست دارم در هشتاد سالگی
سن پیامبریات را ببینم
کتابت را ببینم
که میگذاری بر میز
میگویی: "پدر!
این روزها
دیگر مانی فقط نقاشی میکشد
پیامبر شدن خیلی سخت است خیلی!"
اول اردیبهشت 1387
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:۱٥ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
باید از یزدان ... آموخت وسوزاند! نگاهی به داستان «از شیطان آموخت و سوزاند»، نوشتهی فرخنده آقایی نشر ققنوس، 1386
چهارشنبه، 29 خرداد
دو باره برگشتهام به سیر تسلسل نامها. کبوتر ارشدی زنگ میزند به همراهم. بعد زنگ میزند به ثابتام. وسط دو تا زنگ گفتهام که خانهام، و این که آنتن نمیدهد اینجا. میگوید که کسی را سراغ دارم معرفی کنم برای نقد یک کتاب. "چه کتابی؟" میگوید داستان است. میشنوم آقاییپور. فکر میکنم از همین جدیدهاست. سه دقیقه بعد، فرکانس گوشام میآید سر جایش. فرخنده آقاییست. میگویم: "خودم!" احتمالا به این دلیل که فرکانس مغزم هنوز نیامده سر جایش. کتاب را نخواندهام، اما ارشدی خوانده. دو سال قبل خوانده. میخواهم زیر زباناش را منتقل کنم به روی زباناش، پلات را بفهمم. میگوید دو باره میخواهد بخواندش. میگوید که جمعه، کتاب را میرساند دستام. تشکر میکنم و البته از خودم بدم میآید که نتوانستهام زیر زبانکشی کنم. میگویند اینجور چیزها خدادادیست. لابد من ندارم. ارشدی قطع میکند. یک بار سلامی داشتهایم و علیکی در مجلس شعر دوشنبهها. این دومینبار است که تلفنی حرف میزنیم. یاد فریدون ارشدی میافتم که با هم پاییز 72 رفتیم زیرزمین براهنی تا پوشههای ترجمههایش از شعرهای شیرکو بیکس را از دکتر بگیرد که ظاهرا آخرش هم نگرفت و از ایران رفت. کرد بود و روز گزینشام در کانون پرورش فکری به دادم رسیده بود و گرا داده بود که چه میپرسند، و البته آنها چیزهای دیگری پرسیده بودند سال 71. یاد 58 میافتم که اول بار عضو کتابخانهی کانون شده بودم در باغ محتشم رشت و بیرون کتابخانه، بهروز بقایی داشت «آدم آدم است» برشت را توی پارک اجرا میکرد. پنجاه متر آن طرفتر، کتابفروشی سیاری بود که توی بساطاش از آلاحمد کتابهایی بود و غربزدهگی را خریده بودم و توی فهرست کتابهای آن انتشاراتی، یک «آقایی» هم بود. توی دههی شصت فکر میکردم که آن «آقایی» فرخنده آقاییست، اما احتمالا اشتباه کرده بودم. متولد 1335 است و بعید است که ... شاید هم نه، اما آن فرخنده آقایی دههی شصت، حتما همین فرخنده آقاییست. همانکه خبرهایش در دوهفتهنامهی آدینه میخورد که مسؤول صفحات شعرش حمید مصدق بود و بعدها جایش را به اشکوری داد. حتما همان است. حافظهام را این روزها از دست دادهام یا کمکم دارم از دست میدهم، درست مثل همان شخصیت «از شیطان آموخت و سوزاند»، اما میشود درستاش کرد، باید بشود.
جمعه، 31 خرداد
عنایت سمیعی دارد در بارهی استعاره حرف میزند. کبوتر ارشدی آن گوشه است. پشت به ستون داده و گوش میدهد. مکان جلسه: گیشا، اولاش، طبقهی ... یادم رفته. دو باره یادم رفته. به نظرم این استعارهی خوبی برای آموختن و سوزاندن است. هنوز کتاب به دستام نرسیده. ارشدی نیاورده. دلیلاش را همین چند دقیقه قبل گفته یا شاید هم بعد. به هر حال، حالا سمیعی سخنرانیاش تمام شده. نشستهایم در اتاق سیگاریها، دود میشویم. مکان نقد کتاب آقایی هم همینجاست. ده روز بعد. ارشدی میگوید: "هرجا بخواهید کتاب را میآورم، فقط نگویید نشست دوشنبه. آریاشهر دور است. وقتاش دیر است." نشست: سه تیر ماه، مهمان: کاظم سادات اشکوری. باز هم تسلسل نامها. میگویم: "بیایید. مترو هست."
دوشنبه، 3 تیر
نمیآید اما ... کتاب میآید. صبح زنگ میزند خانمی از رهیاب، خانم ابراهیمی. کتاب را با پیک میفرستد به محل نشست. فرخنده آقایی و اشکوری باز با هم میرسند. انگار 87 نیست، 66 است. اشکوری 70 ساله شده. اولین بار که دیدماش 19 ساله بودم و او یحتمل 49 ساله. جدلی کردیم و بیرون آمدم. سرکوهی طوری نگاهام میکرد انگار از پشت کوه آمدم. البته درست فکر میکرد: رشت پشت کوه تهران بود.
سهشنبه، 4 تیر
دارم کتاب را میخوانم. یکجورهایی روایت خود من است در دههی هفتاد با این فرق که روایت من احتمالا اسماش میشود این: «از یزدان آموخت و سوزاند.» 21 مرداد 77، تقریبا با لگد پرت شدم بیرون، از فرهنگسرای شفق. فاصلهاش تا فرهنگسرای اندیشه که آقایی توی کتاباش آورده، ده دقیقه راه، با ماشین است. زمان خوبی را انتخاب کرده برای روایتاش. دنیا در حال عوض شدن است. خشایار اعتمادی با دهان داریوش میخواند و علی معلم سعی میکند شبیه جنتی عطایی ترانه بگوید. ابی و معین هم با سلام و صلوات از دهان چند خوانندهی بینام سر در آوردهاند. هنوز برای خاتمی کف میزنند و دخترهای جوان عکساش را شبها زیر بالش میگذارند و خوابهای طلایی میبینند. رئیس فرهنگسرا میگوید: "ما یک مدیر روابط عمومی میخواهیم که به زبان مسلط باشد تا با مراکز فرهنگی غربی در ارتباط باشیم." طوری حرف میزند انگار وزیر امور خارجه است، و شوت میشوم بیرون، بعد از یک سال کار. و البته چند ماهی هماتاق شدن با یک دانشجوی قطع نخاعی در خوابگاه دانشگاه تهران که به لطف برادرش که مسؤول حسابداری فرهنگسراست، اتاقاش را با من قسمت کرده.
به نظرم میرسد که آقایی یک مشکل بزرگ را در این کتاب حل کرده، مشکلی که همیشه یک گرفتاریست برای نویسندهی ایرانی: انطباق وضعیت داستانی مدرن با وضعیت ایرانی خودمان. همیشه فکر میکردم مگر این تهران کوفتی چهقدر فرق دارد با نیویورک که ما تا میخواهیم همان چیزی را که اینجا اتفاق میافتد با همان نگاه به «شخصیت» به «وضعیت» بنویسیم، گند میزنیم؟ بهرام صادقی البته در دههی سی این مشکل را حل کرد، اما دنیا ... حالا عوض شده. دیگر زیاد نمیشود زیاد روی آن شگردها حساب کرد.
چهارشنبه، 5 تیر
تازه میفهمم چرا ارشدی از بروز دادن پلات طفره رفت. کار پلات ندارد. فقط نخ باریکی وجود دارد که شخصیت «آس و پاس» و ویران این زن را در یک دورهی محدود زمانی، در یک جغرافیای محدود، و البته حجم خاطرات محدود، به این طرف و آن طرف میبرد. پس من مشکلی در زیر زبانکشی ندارم. باید یک بار دیگر سر رمانی که پلاتاش مشخص است، از ارشدی پرس و جویی کنم. پرس و جو استعدادهای آدم را مشخص میکند.
پنجشنبه، 6 تیر
پرس و جو شده بودم. گفته بودم که در «بایا» با فرخنده حاجیزاده کار کردهام. بزرگواری که آن طرف میز نشسته بود، گفته بود: "فرخنده آقایی؟" "نه! فرخنده حاجیزاده." "مگر چند تا فرخنده توی بساط شما روشنفکرهاست!" از این که جزء یک گروهی بالاخره حساب شده بودم، خوشحال بودم. سال 58، چون جزء هیچ گروهی توی مدرسه نبودم به محض کتککاری هفتهگی – که معمولا با صدور یک اعلامیهی جدید توسط گروههای این طرفی یا آن طرفی شروع میشد – کتک میخوردم. بعد که اعلامیهی یکی از گروهها را به خانه بردم، از پدرم هم کتک خوردم. "احمق! مگر صد بار نگفتم که اعلامیه دستات نبینم، حالا هر خری که میخواهد باشد." به آن بزرگوار گفته بودم که هیچ طرفی نیستم. باور کنید! فقط میخواهم زندهگیام را بچرخانم و البته ... بنویسم. گفته بود: "برای همین با فرخنده آقایی ضدانقلاب کار میکردی؟" گفته بودم: "فرخنده حاجیزاده." گفته بود: "چه فرقی میکند، فرخنده فرخنده است!" و حالا واقعا با فرخنده آقایی دارم همکاری میکنم. خوب! آخرش چه میشود؟ خیلی دلام میخواهد که تعریف کنم از این کارش، چون بالاخره روایت همهی ماست، همهی من است. [یک دفعه دیدم یادم رفت که دیگر 58 نیست، گفتم: "ما"!] اما نمیشود. نوع روایت جالب است با این همه به نظر کُند میآید. ماجراها جالباند. با این همه وقتی توی روایتاش هفت هشت روز را پشت سر هم میخوانی، دیگر جذابیتشان را از دست میدهند. درست است که تصویر یک زندهگیست، اما «وضعیت ثانویه» تقریبا در کار به چشم نمیخورد. هرچه هست «وضعیت اولیه» است، حت وقتی داستان تمام میشود، هیچ اتفاق خاصی نمیافتد.
شنبه، 8 تیر
دو باره انگشت اشارهی دست چپام بیحس شده. احتمالا همان جریان 86 است و 85. کمکم میرسد به بقیهی انگشتها. دو باره کلمات دارند از یادم میروند مثل 86، مثل 85. همیشه باید یک شش جلدی معین کنار دستام باشد تا املای درست را از تویش پیدا کنم. خوب! حکایت این کتاب تقریبا همان چیزیست که برای خودم پیش آمده، وقتی که آقایی مینویسد: «امروز تمام مدت در سالن مرجع بودم. خیلی از لغتها را فراموش کردهام. گاهی سادهترین لغتها را به یاد نمیآورم. بعد از سالها میخواهم ببینم چه مقدار از درسها را به یاد میآورم.» از این نظر شاید بهتر باشد که در بارهاش حرف نزنم. از یک طرف، از کار خوشام آمده، از طرف دیگر، به عنوان یک رمان قانعام نمیکند. خوب! خیلی چیزها دارد که کارهای دیگران – دیگر خانمهایی که مینویسند این روزها یا نوشتهاند دیروزها – ندارد. روایت زمانه است. دوران تحول را خوب نشان میدهد بدون آن که سرراست برود سراغ قضیه. به قول گلشیری میزند بغل هدف تا ما به هدف نگاه کنیم و بگوییم دیدی نزدی! و استفاده از قیمتها و هزینهها به عنوان یک ابزار روایت، که یادم هست یکی از فلشفیکشنهایی که در نشستهای گلشیری خوانده شد، همین قیمتها، در کمتر از بیست سطر، یک داستان کوتاه ساخته بود. کار، البته آمریکایی بود. تصویری که آقایی از تهران نشان میدهد هم شبیه یک کلانشهر بزرگ مثل نیویورک است. شخصیتی هم که ارائه میدهد آدم را یاد شخصیت دختر «آنها به اسب شلیک نمیکنند، میکنند؟» هوراس مککوی میاندازد. مککوی آن رمان را قبل از جنگ جهانی دوم نوشت. خوب! به نظر میرسد که کشور خیلی کُند حرکت میکند، درست مثل این قطار تندرو که من توش نشستهام و مسیر زنجان به تهران را چهار ساعت و 45 دقیقهیی آمده، LCDهایش هم «دسپرادو» رودریگز را دارند پخش میکنند. هر چهقدر که این فیلم ریتم تندی دارد، «از شیطان آموخت و سوزاند» ریتماش کند است. میشود دلیل آورد که این کندی، کندی ریتم زندهگیست، اما روزگار اینطور دلیلها گذشته. داستان داستان است. به قول «موآم» هر کاری که میخواهی بکن، فقط این فرصت را به خوانندهات نده که حتا به ذهناش خطور کند که دقیقهیی رمان را زمین بگذارد!
دوشنبه، 10 تیر
میخواهم زنگ بزنم به ارشدی و عذری بیاورم و جیم شوم از نشست، از نقد، از حضور. همراهام زنگ میخورد. یکی از دوستان است، میگوید: "سه روز قبل، زیر یکی از این پلها پیدایش کردهاند. دو روز هم در پزشکی قانونی بوده و آخرش، ته کیفاش شمارهی خانهی قبلیام را پیدا کردهاند و آنجا هم شمارهی فعلیام را دادهاند." میگوید: "کاریش نمیشود کرد! دیگر عادت کردهایم. تقریبا روز به روز شده. چند سال قبل هم بود، اما کم بود. شهرزاد که یادت هست؟" یادم هست وقتی توی آن زیرزمین رطوبتزدهی فرزانه ارسطو، دلاش خوش بوده یک وعده غذای گرم و از آن زنی که روزی ملکهی زیبایی هیپیهای دنیا بود، هیچ نمانده بود مگر چند مشت قرص روانگردان و یک هیکل درب و داغان که توی لباسهایی که خودش از بریدن و دوختن لباسهای قدیمی دوخت ایتالیایش جمع و جور کرده بوده، شبیه پیرزنهای نمایشنامهی مکبث شده بود. کسی که میتوانست ترجمه کند. خوب فیلمنامه ادیت میکرد، شعرهایش – ای! پر بدک نبود – اما اجازهی پول در آوردن در این کشور را نداشت و فقط خاطرهی «مسعود» برایاش مانده بود که بگوید: "از ایتالیا که آمدم، مسعود آمد پیشوازم تو مهرآباد." و مسعود گفته بود: "به من چه؟ برود بمیرد." مظهر مردانی، استاد کیمیایی! و توی خیابان مرده بود زیر یک پل. هیچ کس کاری نکرده بود. خودم به حافظ موسوی گفته بودم که کانون نویسندهگان کاری کند، اما ... حالا ... میگوید: "این یکی که تازه نویسنده هم نبود." یادم میآید وقتی از لسآنجلس آمد، وضعاش بد نبود. خانهیی اجاره کرده بود و توی یک دار الترجمه کار میکرد، اما یک یارو، توی عشق و عاشقی، هرچه داشت و نداشت بالا کشید و غیب شد. دچار حملهی عصبی شد و دست راستاش از کار افتاد. شغلاش را از دست داد و کارش به خوابیدن تو خیابانها کشید، و حالا هم ... که مرده بود! آقایی یک داستان نوشته برای اینها. دوست دارم بگویم که این مهم است. شاید برای همین باشد که حالا اینجا هستم، که حالا دارم این حرفها را روی کاغذ میخوانم، و میدانم که دور تسلسل نامها هنوز ادامه دارد، و میدانم که این کار اصلا شبیه نقد نیست، و میدانم که کلمات را، نشانیها را کمکم دارم فراموش میکنم. آدمها بدون خاطراتشان میمیرند. شاید به همین دلیل است که آدمهای سالم و میانسال به محض این که آلزایمر میگیرند، چند ماهی بیشتر دوام نمیآورند. کاریش نمیشود کرد. این روزها باید با شیطان رفاقت کرد. این روزها، باید از یزدان آموخت و سوزاند!
Ç
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٠٥ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
غزل
هی ... نپرس از چه باز خاموشم
مثل «می» در سکوت میجوشم
محتسب با پریرخان بد کرد
مرده «آزادیام» در آغوشم
خرقه رهن چه شد؟ تو میدانی!
نعش منصور مانده بر دوشم
کعبه هم قسط آن عقب افتاد
با خدا امشب اشک مینوشم
ما دو تن دربهدر در این تهران
او فراموش و من فراموشام
ای پدر گندمات حلالات باد!
پند شیطان نشست در گوشم
شب به دوزخ سلام داد و گذشت
گرچه تاریک، روشنیپوشم
بیخیال بهشت! ما رفتیم
بار الها! بنوش! بیهوشم
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:۳۸ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۳:۳٦ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
| |
|
تمرین براى ندیدن
مى دانست و نمى دانست. یک جور شهود توى کار بود. مى دانست که الآن آن گلدان مى افتد اما نمى دانست کجا مى افتد. روى سر کى مى افتد. گاهى وقت ها، این دانستن و ندانستن برایش مشکل ایجاد مى کرد. یک بار توى بندرعباس، دویده بود طرف یک کشتى که داشتند یک تراکتور را با جرثقیل گمرک از آن تخلیه مى کردند چون فهمیده بود که چیزى قرار است بیفتد و فکر کرده بود جرثقیل است البته جرثقیل نبود خودش بود که کارگرهاى عصبانى پرتش کرده بودند توى آب! خب! گاهى وقت ها هم این مشکلات کوچک پیش مى آمد با این همه مشکل بزرگش، ایجاد ترس و بددلى در نزدیکانش بود. همه فکر مى کردند که این آدم، نحس است. هیچ کس به این قضیه فکر نمى کرد که اگر او نبود، لااقل نصف شان در حوادث مختلف کشته شده بودند و نصف دیگرشان، ناقص. به هر حال، جلوى طرز تفکر دیگران را که نمى شود گرفت. رفته - رفته منزوى شد. دیگر نه کسى پیش اش مى آمد، نه کسى با او رفاقت مى کرد، نه زنگ مى زدند و دعوت اش مى کردند به مهمانى هاى خانوادگى؛ اما این، فقط مشکل او نبود؛ این کارها، آمار مرگ و میر بر اثر حادثه را هم در میان فامیل و دوستان بالا برد. در عرض دو ماه، شش نفر بر اثر سقوط اشیا بر سرشان در دم جان سپردند و دو نفر هم، به دلیل پرت شدن از پلکان، لااقل یک پاشان، دو سانت از پاى دیگر کوتاه تر شد. این منتهاى بدشانسى بود اما باز، همه فکر کردند که بر اثر چشم زخم اوست که این بلاها بر فامیل و دوستان نازل شده است. تصمیم گرفت خودش به این قصه پایان دهد. آن روز، یک عصر دوشنبه بود در مرداد ماه؛ که دعوتم کرد خانه اش. آرام، روى مبل مخملى اش، مخملى قهوه اى سوخته اش نشسته بود. گفت: «به نظرم /// باید تمام اش کرد.» معمولاً توضیح نمى داد اما این بار توضیح داد: «تو که مى دانى! این انتخاب ها هستند که مرز میان مرگ و زندگى اند. یک انتخاب کوچک و بعد، تمام!» از جایش بلند شد. مى توانست به سمت چپ برود. مى توانست به سمت راست برود یا اصلاً مستقیم برود. گفت: «مى دانم انتخاب درستم این نیست.» خواستم بگویم «نه!» اما ...دوباره نشست و انگار چیز سنگینى رویش افتاده باشد، پاهایش بشدت شروع کردند به لرزیدن، به تکان خوردن. چشم هایش ولى باز مانده بودند. با این همه مرده بود. به همین راحتى. به همین سادگى. بلند - طورى که روحش بشنود - گفتم: «رفیق! راه دیگرى هم داشتى. مى گذاشتى سرنوشت برایت تصمیم بگیرد. مى توانستى اراده کنى ...و ...دیگر نبینى.»
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۳:٠٥ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
دنیا چطور مى چرخد
در روزگارى که دنیا این شکلى نبود، نمى دانیم چه شکلى ولى به هر حال این شکلى نبود، یک نفر بود که مى دانست کار دنیا به سادگى نمى چرخد اما نمى دانست چطور!
یک روز که از خواب بلند شد - بهار بود و چند پرنده پررنگین بیرون کلبه چوبى اش آواز مى خواندند - به خودش گفت باید کارى کرد، باید فهمید چطور این همه زیبایى در بهار مى آید و بعد محو مى شود و بعد، باز هم سال بعد برمى گردد .
مرد یک جفت کفش آهنین داشت که پدر بزرگش برایش ارث گذاشته بود و یک عصاى برنزى که مال یکى از اجدادش بود. کفش هایش را به پا کرد و عصا را به دست گرفت و افتاد توى مسیر، حالا برو کى نرو! «دو ماه و دو شب و یک اتراق» که به سمت دریا رفت، در حالى که بوى دریا را مى شنید، پیرمردى را دید که با پرنده ها حرف مى زد. پیرمرد سرحالى که به هیچ چیز توجه نداشت مگر به حرف هاى پرنده هاى اطرافش. به پیرمرد گفت: «به نظرت دنیا چطور مى چرخه » پیرمرد گفت: «عین یه پر که از بالا ولش کنى و بچرخه و برسه زمین!» جواب قانع کننده اى بود اما مرد قانع نشد. دوباره افتاد تو مسیر. سه روز و دو تا «نان توى نمک زدن و خوردن» رفت و رسید به دریا. پیرمردى را دید که با ماهى ها حرف مى زد. گفت: «دنیا چطور مى چرخه » پیرمرد گفت: «عین ماهى ها که دور هم مى چرخن و گرداب درست مى کنن.»
جواب قانع کننده اى بود اما مرد قانع نشد. رفت و رفت و رفت. کفش هاى آهنین پاره شدند. عصاى برنزى شکست. بعد در یک صبح بهارى به کلبه اى رسید که پرنده هاى پررنگین، دم پنجره اش آواز مى خواندند. پیرزنى داشت یک دوک نخ ریسى را مى چرخاند. پرسید: «دنیا... ؟» و شنید: «عین همین دوک! آدم ها پیراهن مى خواهند.»
جواب قانع کننده اى نبود اما مرد قانع شد. گفت: «پیرزن! چقدر عاقلانه حرف مى زنى. عین کتابا حرف مى زنى.» و شنید: «وقتى که تو رفتى، فهمیدم که باید مثل دنیا بود تا فهمید چطور.» و مرد، ناگهان فهمید که به خانه خودش رسیده که این پیرزن همسر اوست و او، خیلى پیر شده ، خیلى پیر!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٢:٥٥ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
| |
|
استنطاق
از جلسه استنطاق میرزا رضاکرمانى پس از ماجراى حضرت عبدالعظیم(ع)؛ مستنطق: به چه انگیزه، سلطان صاحب قران را هدف تیر قرار دادى میرزارضا: انگیزه، حق بود. خون ملت را به شیشه کرد، خونش ریختم. مستنطق: شاه شهید در حق تو شقى چه بد کرده بود میرزا رضا: مستبد که شهید نمى شود. قصه بافته اید. افسانه آورده اید براى خواب کردن کودکان. به قدر گردکانى، فریبنده نیست این کلمات. ملت نان ندارد، سلطان سفر فرنگ مى رود. ملت خون دل مى خورد، سلطان مى ارغوانى به جام مى کند. ملت صبورى مى کند تا عمله ظلم عاقل شوند، عمله ظلم بى محاباتر مى شوند. مستنطق: اینجا میتینگ نیست در ولایت فرنگ. منبر نیست که عین سیدجمال خلق را بشورانى. محکمه است و تو در ملأ عام مرتکب شده اى آنچه را که نباید. فخر هم مى فروشى تازه پیش از این سلطان، چه داشتیم غیر گردنکشى. مگر اجدادش چه کردندکه این سلطان، بهتر نکرد مگر این که زبانم لال، منکر سلطنت باشى که واى به تو! میرزا رضا: به گمانت، پاى در کنده و زنجیر دارم و یاراى سخن گفتنم نیست مملکت را به باد دادید، یاوه هم تحویل مى دهید سلطانتان را اقبال به راه بود که این تیر از تپانچه معممى شلیک شد که قصدش حق بود و او را از معاصى بیشتر باز داشت. بالاخره ، روز قیامتى هست. تو مستنطق باید حساب پس بدهى. من هم باید حساب پس بدهم که زودتر دست نبردم به اراده خداوندى و مجال یافت تا بیشتر از حق غافل شود. حال مى خواهید چه کنید بر دارم مى کنید بکنید! ترس ندارم. مستنطق: ختم جلسه. حکم از نخست مشخص بود. قتل نفس قصاص دارد. پدر ملت را شهید کرده طلبکار هم هست! ببریدش. بکشیدش. بر دارش کنید. بسوزانیدش. میرزارضا: راست بگو! تو همان ملیجک آن ملعون نیستى که رعیت سخن ها گفته اند از آن ماجراها که تودانى و خلق دانند و خداى خلق بدا بر ملتى که ملیجک، مستنطق اش باشد. واى بر رعیتى که تو بر تخت قضایش بنشینى. پانوشت جلسه استنطاق: بردارش کردند و درباریان، گرد او رقصیدند البته معمول نبود اما پنجاهمین سال سلطنت سلطان فقید را باید جشن مى گرفتیم!
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٢:٥٢ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
|
|
امضا بر مکتوب
سلطان مظفر را چون در جامه حریر پوشاندند و سر مبارک را بر بالش پر قو نهادند، دو ساعت بیشتر از عمرش نمانده بود و مملکت در اضطراب بود. قاصدى پیغام آورد که ملت در شوارع اند. دانستیم مملکت در انقلاب است نه در اضطراب. وزیر گفت: «حکم تیر داده ام. رعیت سرکش، لایق حیات نیست، مرده باشد، بهتر!» سلطان، لبخندى فرمودند در بى رمقى. گفتند: «کشت و کشتار که غمزه سبیل کلفتانه نمى خواهد پدر سوخته!» صدراعظم، گردنى کج کرد و به غمزه اى بیشتر گفت: «از تو به یک اشارت از من به سر دویدن. هر چه عمر من و خاندان پدرسوخته من است نثار شما که صد سال بر تخت بمانید و سایه تان بر سر این رعیت ناسپاس!» سلطان به سرفه افتاد و بادیه مطلا آوردند که خون قى کردند و به دستمال ابریشمین، سبیل مبارک را از شائبه خون، پاک کردم. گفت: «مردک! عزرائیل اینجا ایستاده تا جان ما بستاند تو مزاح مى کنى جهت خندیدن ما کدام صد سال عن قریب است که بروم لاى دست پدرم - همان پدرسوخته صاحبقران - بخندم! پس آن مکتوب مشروطه چه شد که قرار بود شفاعت ما باشد آن دنیا » صدراعظم البته تأخیر مى کرد که عمر سلطان سر آید و مکتوب به امضا نرسد اما از فرمان شاه چاره نبود. فى الفور گفت که بیاورند. آوردند. سلطان، قلم در دوات کرد؛ خشک آمد. فریاد زد: «یزید! مگر تدارک صحراى کربلا دیده اى که «دوات دان» مرصع ماهم بى دوات است با رعیت، دشمنى! لااقل رعایت سلطان منتظر مرگ را بکن!» صدراعظم دستور داد که عمله دوات را فلک کنند به دلیل فک وظیفه. خود، دوات در «دوات دان» مرصع ریخت و قلم در «دوات دان» فرو برد و به دست مبارک سلطان داد. چون بر آن جریده منحوس، امضا فرمودند، ملک الموت جانشان بگرفت. صدراعظم لب به حسرت گزید اما کار از کار گذشته بود. به گمانم، همیشه تاریخ، به این دقایق بسته است؛ و از آن - لاجرم - چاره نیست.
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٩:۱۱ ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
| |
|
یادآورى
هیچ پیش آمده که کسى را توى خیابان ببینید و فکر کنید پسر رفیق قدیمى تان است چون خیلى شبیه به جوانى هاى اوست هیچ پیش آمده کسى که به این شکل توى خیابان دیده اید پسر رفیق تان نباشد و بگوید: «اشتباه گرفته اید آقا!» هیچ پیش آمده که شما بگویید: -«چه اشتباهى کاملاً شبیه خودش هستید. مگر مى شود این همه شباهت، اتفاقى باشد مگر مى شود که شما یک نفر دیگر باشید » و جواب بشنوید: - «بله مى شود! مى شود رفیق. خیلى چیزها توى جهان پیش مى آید که شدنى است!» هیچ پیش آمده که شما ول کن نباشید و بر حرفتان اصرار کنید و طرف بگوید: -«ببین! منم! خود رفیق ات نه پسر رفیق ات!» بگوید: «فکرش را هم نکن! زمان گذشته، دنیا عوض شده اما خیلى چیزها هنوز عوض نشده!» بگوید: «۲۰ سال قبل بود که آخرین بار دیدمت.» و ۲۰ سال قبل، آخرین بار دیده بودید او را. چرا چنین اتفاقى مى افتد چرا ما باور نمى کنیم که قانون اتفاق ها با قانون ذهنى ما همخوانى ندارند چرا قبول نمى کنیم که دنیا اصلاً جور دیگرى است متفاوت با چیزى که ما از آن حرف مى زنیم یا مى خواهیم به دیگران، یادش بدهیم هیچ پیش آمده که این رفیق جوان به شما بگوید: «یادت رفته هر دوى ما مُردیم. فقط یک فرق کوچک هست بین مان. تو باور نکردى.و پیر شدى!»
|
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٩:٠٠ ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
| |
|
تکثیر
گزارش رئیس بخش [شنبه]: امروز، این بیچاره «نسیم شمال» را آوردند که خودم از مشتریان جریده اش بودم و شعر هایش را دوست داشتم و دارم. آژانى که آورده بودش در غل و زنجیر، گفت: «فرموده اند که مجنون است؛ تیمار شود.» و منظورش حضرت اشرف بود که دل خوشى از او نداشت. گزارش رئیس بخش [شنبه دو ماه بعد]: دیگر دل و دماغ شعر گفتن ندارد. میان مجنونان، اندک ـ اندک مجنون شده مى گوید: «به تهران شدم عشق باریده بود» نمى دانم چرا این عبارت به نظرم آشنا مى آید. چند بار گزارش دادم که آدم غیر مریض را که به اینجا بیاورند، زنجیرى بیرون مى رود. گفتند اگر زنجیرى نبود که هجو نعمت مملکت «شاه نوتخت» را نمى گفت آن هنگام که ایشان در مقام وزارت در کار قلع و قمع اراذل بودند. نمى شود کارى کرد مخصوصاً که یکى از اطباى زیر دست مرا مأمور کرده اند که داروى نامربوط تجویز کند براى این مرد. گزارش رئیس بخش [شنبه دو سال بعد]: کار، تمام شد. هم مرا عزل کردند هم «نسیم شمال» را از زندگى خلع. داروى اشتباهى، کار را تمام کرد و چون امضا نکردم که مرگ طبیعى بوده، منتظر خدمت شدم. فعلاً که عارضم پیش بالادستى ها تا چه شود. گزارش رئیس بخش جدید [شنبه سه سال بعد]: یک مریض حاد دارم که رئیس بخش قبلى است. نمى دانستم که جنون هم مسرى است. هویت اش را از یاد برده. دائم شعر مى گوید به سبک و سیاق «نسیم شمال» مرحوم که در همین جا از دنیا رفت. دائم هجو «شاه نوتخت» مى کند. باید کارى کرد. از عاقبت خودم مى ترسم. آن موقع که در فرانسه بودم چنین مواردى ندیدم. عنداللزوم از مصائب این مملکت است. در تدارک خروجم؛ هم از اینجا، هم از مملکت. نمى خواهم سه سال بعد، من هم در میان این دیوارها داد بزنم: «نسیم شمالم! حرف حسابتان چیست »
|
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:٥٥ ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
|
|
آخر کار
دکتر گفت: «رفتنى است»؛ شنید؛ انگار که لب خوانى کند چون فاصله ما با او، لااقل ۲۰ متر بود و دکتر هم آهسته حرف مى زد. اشاره کرد به من که بروم نزدیک. نزدیک رفتم. نشستم. روى زمین دراز کشیده بود؛ لحافى و تشکى و غیره. گفت: «پرده را کنار بزن که باغچه را ببینم.» اشاره کردم. اهل خانه پرده را کنار زدند. گفت: «مى دانم. خودم مى دانم اما این کار بزرگ چه مى شود » مى دانست که چه مى شود. گفتم: «مى دانید که چه مى شود!» نمى دانست! گفت: «بگو!» مى دانست، مى خواست باز بشنود. گفتم. گفت: «امیدوارم!» امیدوار بود از موقعى که مى شناختمش. از موقعى که در خانه «بهار» از ته مجلس صدایم زده بود: «آقاى دکتر، آقاى معین!» در منزل را زدند. پیکى از دربار آمده بود که شاه عذرخواه است بابت تعرضى که در ماجراى کودتا شده بود به منزل استاد. استاد گفت: «آن قدر پیک را نگه دارید تا بمیرم و بعد مرخص اش کنید. نمى خواهم عمله دربار بریزند اینجا، با آه و گریه و از این قبیل.» و گفت: «تفألى مى زنى به حافظ » زدم. این آمد: «درد عشقى کشیده ام که مپرس/ زهر هجرى چشیده ام که مپرس/ گشته ام در جهان و آخر کار/ دلبرى برگزیده ام که مپرس!» گفت: «خواجه مزاح مى کند. وقت مرگ، عشق و عاشقى اش گرفته!» به سرفه افتاد. خون بالا آورد. دکتر دوید. نمى دانم از عوارض سل بود که از قدیم برگشته بود یا از ضرب و شتم عمله کودتا. خواستم از اتاق بیرون بروم. تقریباً داد زد: «دکتر! لغت نامه. یادت که نمى رود » یادم نمى رفت. آمدم بیرون؛ شیون اهل خانه بلند شد. توى حیاط، «پیک» این پا و آن پا مى کرد که بماند یا برود. گفتم: «مرد. استاد مرد.» گفتم: «فقط بگو./نه! فقط بگو./دهخدا مرد.» «پیک» رفت. به باغچه نگاه کردم که «بهار» آنجا بود و یک نفر از ته مجلسى که توى خیالم بود داد زد: «دکتر!»
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:٥٢ ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
صبحگاه روشن شاعر
فرمودند: «بکش! زیادى فضولى مى کند!» البته کلمه «مزلف» را هم به کار بردند که چون زیاد به کار مى بردند، ذکر آن در این نامه مناسبت ندارد. دو تا آژان برداشتم و لباس شخصى تنشان کردم. گفتم: «مى زنید! باید ناکار شود. البته جورى نزنید که فکر کنند کار نظامى بلد این کار بوده؛ مثل نابلدها بزنید. سه تیر، تو! سه تیر، تو! جورى بزنید که از خونریزى بمیرد!» دو تا ده تیر روسى را که از گیلان به غنیمت آورده بودم دادم دستشان که اسلحه نظامى دستشان نباشد. بعد رفتیم طرف خانه شاعر که اسمش بیشتر به آدم سبیل کلفتى مى آمد که اهل قداره باشد تا شاعر جماعت؛ آخر «عشقى» هم شد اسم ببخشید جناب سفیر! از دستم دررفت!
القصه! صبحگاه، وقت اذان، «میرزاده» را دم حوض حیاط خانه اش به گلوله بستیم یعنى من که نه! آن دو تا آژان به گلوله بستند و البته ناظر بودم که کار درست انجام شود. کار تمیزى بود. سردارسپه حتماً خوش شان مى آید. از دیوار کوتاه خانه شاعر بالا رفتیم و منتظر ماندیم که بیاید توى حیاط. ما را که دید هول نکرد. نمى دانم چرا اما هول نکرد. سر جایش ایستاد بى حرکت؛ که ببیند چه مى کنیم. آژان ها شلیک کردند؛ بعد هم که بیرون آمدیم از در و در کوچه هاى خلوت، ناپیدا شدیم.
راستى! سفارش شما را یادم نرفته. آخرین شعرهایش را از اتاقش برداشتم و ضمیمه این نامه براى تان مى فرستم. مى دانم که به فرهنگ ایران علاقه مندید. برگ سبزى است تحفه درویش. البته اگر بزرگوارى بفرمایید و پیش از مراجعت به لندن، سفارش بنده را به سفیرکبیر بعدى هم بکنید، بزرگوارى کرده اید.
جان نثار، همیشه منتظر اوامرتان هستم؛ و یک نکته: یادم رفته بود! - چون فرموده بودید در هر ماجرایى چیزى از قلم نیفتد عرض مى کنم - لحظه اى که افتاد در حوض، احساس کردم که حوض روشن شده. به گمانم خطاى دید بود؛ اگرنه دوره معجزات سپرى شده؛ شاید هم.نور صبحگاهى بود. به هر حال، در این چند فقره که مأمور قتل بودم، از این قبیل. ندیده بودم.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:٥٠ ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
| |
|
از زبان خاقان
خاقان اعظم، قدر شوکت، شاه ایران، فتحعلى شاه قجر، مأمورم کرد که به بالین ملک الشعراى دربار، شاعر شاعران، میرزا صبا بشتابم و پیش از مرگ، مراتب لطف شاهى را به او ابلاغ کنم و البته بیتى را هم که خاقان سروده عرضه کنم تا نظر دهند. چون به خانه رسیدم، صبا در بستر بود و طبیب از او ناامید؛ سخن شاه «به تمام » گفتم. شاعر لبخندى زد و گفت: «بخوان!» گفتم: «مجلس را از اغیار خالى کنید!» گفت: «بخوان مردک! دارم مى میرم!» خواندم: «آب شدم آب شدم، من خجلم من خجلم/ وه که چه بى تاب شدم اهل دلم اهل دلم!» خندید؛ گفت: «به خاقان بگو! از اول هم، شاعرى ات تعریفى نداشت. چون دم مرگم، مى گویم: شاهى ات هم تعریف نداشت!» گفتم: «میرزا! تو مى روى و من مى مانم با خشم شاهانه. رحمى کن! این همه شاهد هم که تراشیده اى براى چنین روایتى!» به زحمت نفس مى کشید اما خندید؛ گفت: «طبیب را پول معالجه بده و این دو نوکر را، کارى در دم و دستگاه خودت. چیزى بروز نمى دهد! به شاه هم بگو وقتى رسیدى من مرده بودم!» البته نمى توانستم چنین دروغى بگویم اما به نصیحت اولش عمل کردم و طبیب و نوکران را نواختم. در بازگشت، خاقان را گفتم: «شاعر، تعریف، زیادت کرد و گفت: البته به شاهى ایشان نرسد!» شاه، مرا نزدیک خواند، گفت: «پدر سوخته! دغل در کار مى کنى آن پدر سوخته اى که من مى شناختم از این حرف ها نمى زد. در شعر، مدح ما را مى گفت اما مدح شعر ما را نمى گفت. کذاب راست گویى بود پدر سوخته!» اجازه خروج داد. روزگار بدى ست! آدم نمى داند که چه عرض کند خدمت بزرگان. برگشتم به خانه شاعر. هنوز رمقى داشت. گفت: «چه کردى » گفتم گفت: «عمرم را به مدح اش هدر دادم، پدر سوخته شدم » آهى از بن سینه بر کشید. جان داد. به هر حال، مرگ شاعران غم انگیز است. وقتى که مرد هیچ نداشت به رغم آن همه مدح. پول طبیب را هم من داده بودم. شاه، تنها به ارسال یک بیت براى سنگ قبرش بسنده کرد؛ همان بیت که ذکرش رفت و البته با ذکر این جمله در بالاى بیت که بر سنگ قبر میرزا هم حک شد: «وصف حال شاعر از زبان خاقان!»
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:٤۸ ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
همه مردان شاه
از اعترافات پزشک احمدى پس از سقوط شهریور ۱۳۲۰:
من یک طبیب ناچیز بیشتر نیستم. شاه مى گفت: «احمدى! تو که شاعر نیستى طبع حساس داشته باشى. مى گویم «بکش!» «پس بکش!» چه کسى جرأت داشت بگوید نه! البته ابهت هم داشت.// قدش، قدش! همیشه توى آینه که به خودم نگاه مى کردم مى گفتم که اگر این قوز روى پشتم نبود شاید من هم زبانم لال مى توانستم بشوم.// ببینید! حتى همین حالا هم که توى ایران نیست خطرناک است. من جرأت نمى کنم بیشتر از این حرف بزنم.// تأمین جانى کدام تأمین جانى ببینید! شما که ندیدى چطور تیمورتاش را کشت؛ دیدى من دیدم. گفته بود طورى بکشش که همه خوشى هایى که در طول حکومت من نصیب اش شد از دماغش در بیاید! تیمورتاش این طور مرد /// بله فرخى یزدى بله! یادم هست. آدم هیکلى اى بود قبل از این که بیاورندش «قصر»- منظورم همین زندان «قصر» است که آب خنک اش، چشمه اش معروف است- بعد، بیست کیلوکم کرد زیر ضرب و شتم آژان هاى «قصر»؛ مى گفتند شاعر است کار من طب است.
چه کار دارم به شعر! اعلا حضرت فرمودند: «طورى بکش که عشق هاى جوانى اش، به لحظه اى تبدیل شود به خشکسالى هاى دمشق!» من که نفهمیدم چه فرمودند! قبل از این که آمپول هوا را تزریق کنم، بر حسب رأفت ذاتى ام نسبت به محکومان به مرگ، کلام ملوکانه را به شاعر گفتم. لبخندى زد. گفت: «نمى دانستم داش رضا میر پنج ما از کلام سعدى هم چیزى مى داند.» فى الفور تزریق کردم تا بیشتر از آن، به شاه مملکت دشنام ندهد. دم آخر، چیزهایى زیر لب مى گفت.
به یکى از آژان ها اشاره کردم. سرش را برد نزدیک لب هایش؛ بعد از دو دقیقه گفت: «تمام کرد!» و گفت: «زیرلب داشت مى گفت: چنان خشکسالى شد اندر دمشق/ که یاران فراموش کردند عشق.» ببینید آقایان! من طبیبم. کارم را خوب انجام مى دهم. درست همانطور کشتمش که شاه مملکت گفته بود.// راستى! مطمئن اید که واقعاً از کشور خارج شده اند !
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:٤٦ ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
|
|
آن روایت دیگر
زن گفت: « پدرش را کشتى؛ و اکنون، پسر را خواهى کشت » خنجر کج، در دست پیر مرد، چون برگ درباران بهارى، مى لرزید. جوان، تا مرگ فاصله اى نداشت؛ گر چه یک بار پیر مرد را بر زمین زده بود و پیر مرد به حیله، او را گفته بودکه در آئین جوانمردان، دوبار پهلوانان را بر زمین زنند و آنگاه بکشند و جوان از مرگش، در گذشته بود. عرق از پیشانى شبگون پیرمرد، درخشان و چون باران بهارى، بر موهاى زبر برف گون صورتش مى ریخت. پائیز بود اما /// او عرق مى ریخت. جوان پشت بر زمین داده بود و هراسان به او مى نگریست که بر سینه اش نشسته بود و خنجر را در هوا، مى لرزاند و /// مى لرزید. زن تا میدان نبرد، به تاخت آمده بود از آن که گرد بود، «گرد آفرید.» گفت: «به گمانت من همچون مادر پدرش، مى ایستم تا تقدیر قضاوت کند » تیر در کمان گذاشت و پیر مرد را نشانه رفت. نسیمى خنک مى وزید و آفتاب، مى رفت تا در کوه ها پنهان شود. در صد مترى، درختى انارش را بر زمین انداخت تا چرخ بخورد و به زانوى راست پیر مرد برسد که رسید. پیر مرد برخاست. خنجر، بر زمین افتاد و به سمت درختان، آهسته گام برداشت. زن، زه کمان را به نرمى از تیر رهاند. جوان برخاست. اما انار، در زیر پایش ترک برداشت و خونین شد. پیر مرد بى آنکه روى بگرداند، آهسته زیر لب گفت: «انگار نفرین شده ام. اول بار پسر و دوم بار، نوه ام.» و انارى دیگر را که در زیر پیراهن داشت، فشرد تا پیراهن قرمز شد. زن گفت: «پدرش را از من گرفتى؛ پسر را نمى گذارم.» و پیر مرد، دیگر هیچ نگفت. بر اسب نشست و به تاخت دور شد. آنقدر دور، که فردوسى هم، دیگر او را ندید. شاید به همین دلیل، قصه برزو، پسر سهراب را، دیگرى در شعر خود سرود. و اما یک نکته: آن لک بزرگ که بر سوى چپ پیراهن رستم نشست از انار پریشان شده نبود، او قلبى شکسته را با خود به پائیز برده بود؛ و این جمله، اصلاً شاعرانه نیست. به گمانم تا حدودى، به مرگى اشارت دارد که در پایان، رستم از آن نصیب برد.
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:٤٤ ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
بوته گل سرخ
همه ما آقاى «میم» را مى شناختیم. آدم معقولى بود. در آپارتمان اش را محکم نمى بست. به بچه هاى همسایه نمى گفت «ساکت!» اگر مهمانى داشتیم، نمى آمد جلوى در که تذکر بدهد «سرم رفت»! همیشه مى شد در راه پله، با یک سلام و گاهى هم یک علیک، لااقل پنج هزار تومانى از او قرض کرد و پس نداد! آدم معقولى بود که زمان و زندگى اش را به این چیزهاى بى اهمیت اختصاص نمى داد. مى دانستیم که زنش ورود بستگانش را به خانه ممنوع کرده است. مى دانستیم که حق ندارد دیرتر از ساعت ۹ شب به خانه بیاید، اگرنه مجبور است توى پژوى مدل پنجاه اش، شب را در پارکینگ مجتمع سر کند. مى دانستیم که زن اش، درآمد ماهانه اش را - که کم هم نبود - جیره بندى کرده است و یک دهم اش را توى جیب آقاى «میم» مى گذارد تا صرف خرج هاى خودش کند و البته خرید خانه هم پاى اوست که وجه مى گیرد و حساب پس مى دهد. «مهندس ناظر» بود و ساخت این مجتمع را هم خودش نظارت کرده بود، پنجاه و دوساله بود. این را هم زنش - مثل چیزهاى دیگر - به زن هاى ما گفته بود و البته سعى کرده بود از آنها هم درباره ما زیرزبان کشى کند که نتوانسته بود! ما که نمى خواستیم بدل به آقاى «میم» دوم شویم !
یک روز زنش که شازده قجرى بود - این را هم خودش به زن هاى ما گفته بود - گریان و نالان، متوسل شد به همسایه ها که شوهرش از دست رفته، که شوهرش مجنون شده و از این قبیل. ساعت ۹/۴۵ دقیقه شب بود. زمستان بود. برف مى آمد؛ و آقاى «میم» در حیاط مجتمع، با یک تک پیرهن - که از قضا رنگش با رنگ برف یکى بود - روى زمین نشسته بود و داشت روى یک کاغذ، شعر مى نوشت. خب! مشخص بود که باید کارى مى کردیم. کاغذى را به امضاى کل اهالى مجتمع رساندیم و خواستار اخراج آقاى «میم» از ساختمان شدیم. زنش هم پاى کاغذ را امضا کرد؛ اما خودش، زودتر از آن چیزى که فکر کنیم، سوار «پژو»اش شده بود و رفته بود. دیگر هیچ کس خبرى از او نشنید - زنش این طور مى گفت - اما از جایى که او آن شب نشسته بود، یک بوته گل سرخ درآمد و آنقدر سریع رشد کرد که همه مجتمع را پوشاند طورى که مجبور شدیم اسم اش را عوض کنیم و بگذاریم: «مجتمع گل سرخ». چیز عجیبى بود که هنوز به آن عادت نکرده ایم؛ و نمى دانیم چگونه، چرا
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:٤٢ ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
بیدارى
در سال هایى دور که یادم نیست چه سال هایى بود، یک معلم بودم در روستایى دوردست که مدرسه اش، تقریباً سقف نداشت و میزهایش، تقریباً پایه نداشتند و تخته سیاه اش، تقریباً وجود نداشت.
نامه اى نوشتم به مدیر آموزش و پرورش نزدیک ترین شهر. نامه را به باد دادم که برساند. شب که چشم بر هم نهادم، صبح بیدار شدم در شهرى که نمى شناختم.
مدیر آموزش و پرورش شهرى بودم که نزدیک ترین شهر بود به روستایى که مى شناختم؛ و نامه اى به دستم رسید از معلمى که تا دیروز خودم بودم.
ارجاع دادم به دبیرخانه؛ و نامه اى نوشتم به مدیر آموزش و پرورش استان درباره کمبود امکانات و /// فردا صبح، مدیر آموزش و پرورش استان بودم؛ و فرداى آن روز، وزیر آموزش و پرورش.
این دور تسلسل، سال هاست که ادامه دارد. هنوز شاگردها بزرگ نشده اند. کسى در این روستا نمرده. برف مى بارد تمام ۱۲ ماه سال.
کسى در این روستا پیر نمى شود حتى درخت ها؛ و من مجبورم، در روزهایى که «دیگران» هستم، یکى از شاگردها را جاى خود بگذارم که درس بچه ها عقب نیفتد. احتمالاً در تقویم زندگى ام مشکلى پیش آمده.
یادم نیست چطور. یادم نیست کى؛ اما.// یک اتومبیل یادم هست که پشت فرمانش بودم در بزرگراه. دخترم که پنج ساله بود کنارم بود.
زنم روى صندلى عقب داشت از فلاسک توى لیوان هاى پلاستیکى چاى مى ریخت؛ و یک دفعه.// بوم! چیزى به اتومبیل ما اصابت کرد، احتمالاً اتومبیل خط بغل بود و همه چیز در مه فرو رفت.
یادم نیست چه کاره بودم اما یادم هست که دخترم مى گفت: «بابا! بزرگ بشم تو معلم ام مى شى » نمى دانم این برف کى قطع مى شود اما /// مى خواهم برگردم.
بعضى وقت ها، از پشت این پرده برف، صدایى را مى شنوم که مى گوید: «بابا برگرد! برگرد! تو بالاخره بیدار مى شى!» و من، نمى توانم.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:٢۸ ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
قدرت
اتفاقاً میز را حرکت داد، نمى دانم چطور اما میز را حرکت داد. مى گفت متمرکز مى شود روى میز، روى ماهیت میز؛ یکى مى شود با میز و آن وقت، در واقع، خودش را حرکت مى دهد. همه مى دانستیم که حرکت دادن یک قاشق یا یک بشقاب، براى خودش تفریحى قابل قبول است اما جنباندن میز./. اخطار کردیم. گفتیم که نمى شود تحمل کرد. چطور مى شود به کسى اعتماد کرد که مى تواند میز سرامیکى ۲۰۰ کیلویى را، فقط با اشاره چشم تکان دهد اگر فردا- پس فردا موفق مى شد یک هواپیما را بالاى سر ما بجنباند و کل محله را توى آتش بسوزاند، چه همه ما، بیشتر از ۱۸- 17 سال نداشتیم. به قول دبیر ریاضى مان، آینده داشتیم و نمى خواستیم با رفاقت با چنین آدمى، خرابش کنیم. دو تا پیشنهاد دادیم: اول این که از قدرت اش در امتحانات آخر سال استفاده کند و جواب ها را به ما برساند؛ و دوم، قسم بخورد تا بیست سال آینده با نگاهش، چیزى سنگین تر از یک سکه ۲۵ تومانى را از جایش تکان ندهد. پسر مغرورى بود که پیشنهادهاى سازنده را قبول نمى کرد؛ با این همه در این مورد خاص، دو پیشنهاد داد: اول این که به ما هم یاد بدهد چطور اشیا را حرکت دهیم؛ و دوم، قدرت درک آنى متون درسى را به ما ببخشد.
باید قبول کرد که دو پیشنهادش وسوسه انگیز بود. مشورت کردیم و پس از صحبت هاى مفصل و طرح ادله و غیره، بعد از پنج دقیقه[!] پیشنهادهایش را پذیرفتیم. از آن روز تا امتحانات پایان سال، دو ماه فاصله بود. بلافاصله شروع کردیم به تمرین؛ بعد از پانزده روز توانستیم یک پر را از جایش بلند کنیم و البته تمام فرمول هاى درس مثلثات را با یک نگاه حفظ کنیم. در پانزده روز دوم، قاشق هاى سوپ خورى، بدون دخالت دست مان در بشقاب سوپ، پر مى شدند و بالا مى آمدند و سوپ را در دهان مان خالى مى کردند و البته مى توانستیم ساعت ها درباره فرمول هاى سه گانه نیوتن از منظر فیزیک نو صحبت کنیم. درباره یک ماه بعد چیزى نمى گویم. بچه ها شروع کردند به عبور از قوانین و شهر به هم ریخت. اتومبیل ها در هوا حرکت مى کردند و هواپیماها در بزرگراه ها مى راندند. آن وقت بود که «او» از شهر رفت. انگار شیطان به شهر آمده بود تا همه چیز را ویران کند. نفهمیدیم چطور آمد، چرا آمد. حتى خانواده اش هم مثل قطره آبى که روى آسفالت جوش آمده ظهر تابستان ناپدید شود، ناپدید شدند؛ و ما، با قدرت مان تنها ماندیم؛ و فراموش کردیم که چطور مى شود مثل انسانى عادى زندگى کرد.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:٢٥ ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
| |
|
مرگ نادر
تقدیر همان بود که در شب پایانى رقم خورد، هنگامى که نادر مصمم شد که فرزند را بکشد. فرزندکشى البته رسمى دیرین بود در میان شاهان که نادر، خود آن را نکوهیده مى داشت اما لحظه اى رسد که حتى فرزانگان نیز مجنون شوند. دانیم که دو چیز فرزانگان را مجنون مى کند: «تخت» و «تاج». این دو، عزیزتر از خانواده اند در پیشگاه شاهان. پس نادر، گفت که فرزند را بر سفره چرمین، رو به قبله گذارند. گفت که امان ندهد؛ و نداد. گفت که نخست چشمان این خیره سر را از خانه روشنایى بیرون کنید! جلاد مى ترسید، مى لرزید دستانش، اما از فرمان، چاره نبود. به نوک خنجر کج، چشمان شهزاده را از حدقه بیرون کرد. نادر بر تخت نشسته بود غضبناک و از عمال دربار، کسى را جرأت سخن گفتن نبود. گفت: «بیچاره! خیال مرگ من در سر مى پروردى که مرا بکشى، بر تخت نشینى، تاج بر سر گذارى » خون از چشمان شهزاده بیرون مى جهید و چون دست بسته بود تنها مى توانست چون مرغ بسمل، بر سفره چرمین خود را فروافکند و باز برخیزد و باز فروافکند اما نادر را رحم نیامد. جلاد را گفت که سر از وى برگیرد، برگرفت و در سینى طلا به پیش اش آورد؛ البته تن، هنوز به خون افشانى رگان گشوده گردن، خویش را مى افکند و برمى خاست و فرومى افتاد. نادر گفت: «تولدت را به یاد مى آورم که با دستان کوچک ات، دستانم را مى فشردى و البته /// شاه نبودم آن دم.» و گفت: «تخت، بازیچه تو نبود، تیغ، بازیچه تو نبود. کاش، فرزند من نبودى فرزند!» و گریست. تلخ گریست؛ و کس را جرأت سخن گفتن نبود. آن مرد که روزگارى ایران را از بلاى بیگانگان تهى کرده بود، خود، بلا شد؛ بزرگان گرد آمدند. به خوابگاهش ریختند با تیغ هاى آخته. پیش از آن که تیغ، با گلوگاهش آشنا شود، خود، تاج را بر زمین انداخت و به آرامى مرد؛ گویى که چوپانى، در کوه، به آرامى بمیرد.
|
|
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:٢٠ ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
| |
|
نگاهى به مجموعه شعر «عاشقانه هاى شرقى» رضا اسماعیلى
پیشنهادهایى بـراى شـعـر آئینى
 |
|
دچار تا نشوى، عشق را نمى فهمى تو هیچ از من و این ماجرا نمى فهمى رفیق، نسبت من مى رسد به مجنون آه...! و عشق سهم من است و شما نمى فهمى بدون آن که بفهمم شدم دچار عشق تو خنده مى کنى اما، مرا نمى فهمى! خیال مى کنى آیا که من پشیمانم خیال مى کنى آیا، و یا نمى فهمى ! «منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن» خیال توبه ندارم، چرا نمى فهمى ز عشق گفتم و ها... حاضرم به تکرارش بگو که حرف مرا تا کجا نمى فهمى و حرف آخر من: عشق اختیارى نیست دچار تا نشوى، عشق را نمى فهمى «عاشقانه هاى شرقى» کتابى متفاوت است از رضا اسماعیلى که او را به طور معمول - طى این چند دهه - به شعرهاى آئینى پر از نشانه هاى فرهنگ آئینى اش مى شناسیم که «شریعت» به بدنه جهان بینى او بدل شده؛ در این مجموعه البته، او هنوز «شریعت محور» است اما «نشانه ها»، «طریقت محور» شده اند. او دراین کتاب البته مقلد نیست نسبت به شعر کهن «اهل طریقت»؛ ذهن امروزى دارد و زبانش، تا حد امکان، از تأثیر، برى است. او که متولد ۱۳۳۹ است، اندک اندک و پله به پله به پختگى کلام رسیده و دیگر از «اطناب مخل» که شعرهاى دهه شصت و تا حدى ، دهه هفتادش را دچار آسیب ساختارى مى کرد، خبرى نیست. کلام اش نرم شده و به ذات غزل که سخن عاشقانه است نزدیک تر. حتى در شعرهاى کاملاً مشهود آئینى این مجموعه، آن سد، آن پرده افتاده میان چشم آدمیان غیرشاعر و حقیقت، به کنار رفته و شهود، بیشتر در ارتباط بى واسطه با «ماورا» خود را مى نمایاند تا در تخیل شاعرانه اى که پیش از این ، اغلب «جاسازى شده» بود در شعر اسماعیلى تا «کشف شده». یکى از همین روزها، ناگهان تو مى آیى از نور، از آسمان... تو مى آیى از فصل عدل على(ع) به تقسیم لبخند، تقسیم نان یا : شب است و کوفه و مردى زلال در باران نشسته زیر نگاه خدا، به نخلستان... صداى پاى عدالت به کوفه مى پیچد یتیم کوفه و مشق سپید: بابا،نان جدا از این شهود آشکار در نشانه هاى آئینى، مجموعه عاشقانه هاى شرقى، عبورى ظریف از معناى «عشق» است که جلوه اى «سبک وقوعى» دارد تا «عراقى». از «آسمان» مى گوید اما با نگاه یک انسان درگیر در شرایط انسانى اش. شاید به همین دلیل است که «اسماعیلى» دراین مجموعه، مى تواند شاعر محبوب مخاطبان عام باشد بى آن که از جهان نگرى آئینى اش، پله اى به زیر آمده باشد. این شعرها، تنها «پیشنهاد» نیست به «شعر انقلاب» ؛ نوعى پیشروى ست در عرصه هایى که کمتر به آن توجه شده؛ اسماعیلى، به عنوان شاعرى از شاعران انقلاب، «شهود» را جایگزین «شاعرانه گویى» کرده است. | در کنار هم ایستاده ایم و فاصله ها را نمى بینیم من، تو، او انسان معاصر! در کتابخانه بر روى سه صندلى - بى هیچ فاصله اى کنار هم مى نشینیم و سه پرس فرهنگ سفارش مى دهیم: پدربزرگ: فردوسى پدر: نیما و من : پست مدرن! غروب به خانه بر مى گردیم و باز صداى خسته مادر که سردر گم مى پرسد: آبگوشت جوجه کباب و یا پیتزا... راستى از فردوسى تا پیتزا چقدر راه است اسماعیلى در مقدمه اى که بر کتاب خود نوشته، خواسته نخواسته درجایگاه یک نظریه پرداز ادبى قرار گرفته و کارش از «تأویل» نظرات گذشتگان، به «باز تأویل» آن نظرات و بعضاً صدور آراى جدید انجامیده است. این مقدمه در بخش اعظم خود به ارتباط میان «زبان» و «ادبیات» پرداخته اما در شعرهاى کتاب، ارتباط «کنشى» زبان با «شهود» کمتر به چشم مى آید و اغلب، ناپیداست! اسماعیلى چیزى را پذیرفته، درک کرده که در تبدیل آن به اثر ادبى، خواهان فرصت است. او هنوز این فرصت را دارد به شرط آن که درک نظرى بر درک عملى پیشى نگیرد و آن را بر زمین نزند تا پهلوان این گود باشد. او در مقدمه مى نویسد: «رفتار فراهنجار» با زبان منحصر به آن گروه از شاعران است که از دانش، بینش، بصیرت و اجتهاد ادبى برخوردارند. رفتار فراهنجار با زبان همچنان که از نام آن پیداست، به رفتارى اطلاق مى شود که شاعر به خاطر تسلط و اشرافى که نسبت به زبان دارد، خود را در چارچوب هنجارهاى رایج ادبى عصر خویش، محدود و محصور نمى کند. در این شیوه رفتارى، شاعر با اتکا به بصیرت و اجتهاد خویش در این عرصه، زبان را به چالشى جدى با نیازهاى ادبى عصر خویش مى کشاند و براى آن که زبان بتواند توانایى پاسخگویى به این نیازها را پیدا کند، به رفع کاستى ها و مرمت و بازسازى بناى زبان مى پردازد.» از بحث مقدمه و نظریه پردازى و الخ،که بگذریم اسماعیلى درمجموعه «عاشقانه هاى شرقى» ، چندان در ارائه شعرى نوى «پیشنهاد دهنده » موفق نیست و حداکثر، پیشنهادهاى قبلى را به نحوى که نه سیخ بسوزد نه کباب، اجرایى دوباره بخشیده. شعر منثور او ، از تسلط قابل قبولش بر موسیقى کلامى که در شعرهاى کلاسیک اش مشهود است، بهره اى نبرده و در بهترین شرایط، نوعى منتقد شعر «پست مدرن» است تا تعالى بخش آن. در شعر «مدرن» نیز، نه زبانش تشخص دارد، نه «شهود» اعجاب آور است. بنا به روایت کتاب ، هنوز مى توانیم اسماعیلى را یک شاعر کلاسیک گوى موفق بدانیم، فقط ! و این ، یعنى تلاشى بیشتر براى نتایجى بهتر !
|
|
|
|